حیات نیکان 27: آیت الله سید محمدحسین میرسجادی صفحه 18

صفحه 18

ص:23

دل ِ خوش

فاطمه سرش را انداخته بود پایین. سید محمدحسین آرام گفت: خجالت نکش. دوست دارم همین اول زندگی نظرت را بدانم.

فاطمه هنوز ساکت بود. سید محمدحسین ادامه داد: این خانه برای من، پر از خاطره است. نمی خواهم تو را به زندگی در این خانه قدیمی مجبور کنم. اگر دوست نداشته باشی، یک جایی برای اجاره پیدا می کنم.

فاطمه سرش را بالا آورد و به صورت سید محمدحسین خیره شد. محمدحسین ادامه داد: از وقتی پدرم فوت کرد، ما آمدیم این خانه، خانه پدربزرگ. پدربزرگ هم که فوت کرد، ما همین جا ماندیم. این خانه و مادرم همه چیز من هستند، اما از حالا به بعد این زندگی دیگر فقط مال من نیست. شما هم باید راضی باشی. اگر نیستی، جایی پیدا می کنم و هر روز می آیم و به مادرم سر می زنم.

فاطمه خانم که تا آن موقع ساکت بود، گفت: این چه حرفی است. «آن جا خوش است که دل خوش است».

من مادرتان را مثل مادر خودم دوست دارم. این خانه برای من هم عزیز است. دیگر حرف رفتن را نزنید.

سید محمدحسین لبخند زد: واقعاً که آقای قمی، خوب دختری تربیت کرده است. فاطمه خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. از توی حیاط کسی محمدحسین را صدا زد. سید محمدحسین بلند شد و دید که برادرش می گوید کسی دم در منتظر اوست. سید محمدحسین رفت دم در.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه