حیات نیکان 27: آیت الله سید محمدحسین میرسجادی صفحه 29

صفحه 29

ص:34

رها کرده و کنار برادرهایش آمده بود. همه فهمیده بودند اتفاق بدی افتاده است. آخرین پسر سید محمدحسین که با برادر کوچک دیگرش در اتاق دیگری در خواب بود، زد زیر گریه و فاطمه رفت سراغش. مرتضی آرام گفت: پدر چی شده؟ سید به چشم های پسرش خیره شد. چه درد سختی. او فکر کرد اگر برای یکی از این جگرگوشه هایم اتفاقی بیفتد، چطور تحمل کنم. امام چه می کند. یعنی با آن وضعیتی که من آقا مصطفی را دیدم، زنده می ماند؟ او به یاد چند روز قبل افتاد. بعد از اتمام درس، آقا مصطفی از آن طرف مسجد آمده بود پیش سید می پرسید: چه خبر از اوضاع ایران؟ سفر خوش گذشت؟

سید هر چه را دیده بود، بی کم و کاست برای آقا مصطفی تعریف کرده بود. او چند ماهی در ایران مانده و دیده بود مردم چقدر مشتاق بازگشت امام هستند. یادش آمد دیروز آقا مصطفی به او یادآوری کرده بود که ختم پدر یکی از طلبه هاست، اما سید محمدحسین نتوانسته بود برود. ای کاش رفته بود. ای کاش آقا مصطفی را دوباره دیده بود. مرتضی بلند شد و آمد جلوی پدر نشست: اتفاقی افتاده؟ پدر به خودش آمد. به مرتضی خیره شد و گفت: حال آقا مصطفی بد بود، خیلی بد. بلند شوم هم به درسم برسم، هم ببینم خبری، چیزی آورده اند از بیمارستان. سید محمدحسین بلند شد. بچه ها هم به دنبال پدر بلند شدند و همگی از منزل خارج شدند. فاطمه که حرف های شوهرش را شنیده بود، با نگرانی، بچه ها و همسرش را بدرقه کرد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه