ص:27
آیت الله اشتهاردی سلام کرد. خواست وارد نانوایی شود که آیت الله اشتهاردی نان های داغ را به طرفش گرفت. رفتگر یکی از نان ها را برداشت و تشکر کرد.
آیت الله اشتهاردی هر روز خودش به نانوایی می رفت و برای اهل خانه نان تازه می خرید. به خانه که برگشت، همه بیدار شده بودند. محسن رو به پدرش کرد و گفت: باز هم شما نانوایی رفتید؟
همه دور سفره نشستند. مادر نان ها را داخل سفره گذاشت و چای ریخت. محسن چایی اش را شیرین کرد، ولی قاشقی ندید تا چایی اش را هم بزند. از جایش بلند شد و قاشق آورد. از پدرش یاد گرفته بود، اگر چیزی خواست، دیگران را از سر سفره بلند نکند. بارها دیده بود که پدرش برای آوردن لیوان، نان، یا هر کار دیگر، به کسی چیزی نمی گفت، بلکه خودش آن کار را انجام می داد.
محسن و برادرش، محمدتقی، همه حواسشان به پدر بود. می دیدند که او چطور آرام غذا می خورد و نمی گذارد لقمه ای نان دور ریخته شود. همیشه نان های بیات را پدر می خورد و می گفت: «نباید نعمت خدا حرام شود.» نظم پدر در کارها، سبب شده بود که محسن و محمدتقی از کودکی یاد بگیرند، هر کاری را به موقع انجام دهند. دیدن مهربانی پدر با مادر و اهل خانه، به محسن و محمدتقی یاد داده بود که مهربان باشند و به ویژه به مادر احترام زیادی بگذارند.