حیات نیکان 8: آیت الله علی پناه اشتهاردی صفحه 9

صفحه 9

ص:12

کوچک مادرش خیره شد و خداحافظی کرد، گرچه می دانست مادر صدای او را نمی شنود.

ام کلثوم آن قدر ایستاد که ماشین در افق به نقطه کوچکی تبدیل و بعد هم ناپدید شد. علی پناه در فکر بود. درباره قم بسیار شنیده بود:

_ شهر خشک و گرمی است.

_ اما حرم بی بی صفایی دارد که گرمی هوا را فراموش می کنی.

_ مدرسه فیضیه نزدیک حرم است و می توانی هر وقت دلت تنگ شد، به حرم پناه ببری.

علی پناه سرش را به صندلی ماشین تکیه داد و به بیرون نگاه کرد. ماشین از تهران گذشت و در جاده قم به راهش ادامه داد. وقتی ماشین ایستاد، شوق دیدن گنبد حرم، بی تابش کرده بود. گنبد طلایی حرم زیر نور خورشید می درخشید. سلام کرد و وارد حرم شد. به نیابت از مادر و پدرش زیارت خواند و دعا کرد که هیچ گاه آنها را از یاد نبرد. خدا دعایش را اجابت کرد و علی پناه همیشه نماز قضا برای آنها خواند و روزه های بسیار برایشان گرفت. برای پدری که هیچ خاطره ایی از او نداشت، ولی همه از خوبی اش می گفتند و مادری که همیشه زحمت می کشید و با سختی کار کرده بود تا فرزندانش بزرگ شوند.

درددل با حضرت معصومه علیهاالسلام او را آرام کرد. با اطمینان به طرف فیضیه به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید، پشت در، تعداد زیادی از طلبه ها را دید که به انتظار ایستاده بودند. از دیدن طلبه های جوان هم خوشحال

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه