- مقدمه 1
- در انتظار رسیدن فردا 2
- شعله ای در تاریکی 4
- فقط به خاطر خدا 6
- عزاداری امام حسین (علیه السلام) 8
- در بهار شکوفایی 11
- پدری مثل کوه 13
- زندگی در حوالی حرم 16
- آیت الله آقای داماد 18
- بزرگ تر از پیش بینی های پدر 20
- دل شوره های تبلیغ 22
- زخم دل 25
- آرامش روزهای تعطیل 27
- حکایت آن حدیث و یک دل صاف 29
- رؤیای ابدی 33
- منابع: 36
- تصاویر 37
ص:35
- حالا پولش به کنار، پول جبران شدنی است؛ منِ طلبه به خدای خودم گمان بد بردم، دل شوره آینده ام را با یک مدرک جعلی از بین بردم؛...
حرف های حاج آقا تهرانی، مدام در ذهنش تکرار می شد و بیچاره اش می کرد: «شما که طلبه شده اید و به مکتب امام صادق قدم گذاشته اید، مطمئن باشید که روزی شما خواهد رسید. این حدیث مولا علی(ع) است...».
طلبه جوان از مدیر مدرسه اجازه مرخصی گرفت و راهی خانه شد. در طول راه هم باز به این فکر می کرد که این مدرک برای روز مباداست. هنوز ته دلش راضی نبود از قید آن راحت شود. توجیه پشت سر توجیه. وقتی به خانه رسید، بی آنکه معطل کند رفت سراغ صندوقچه ای که در پستوی منزل بود. در صندوقچه را باز کرد و دست برد به چند ورقه کاغذی که توی پلاستیک روشنی جا خوش کرده بودند.
_ آینده ات را به هدر نده شیخ! اگر در طلبگی توفیق نیافتی چی؟ این مدرک قانونی است. گناهش هم گردن کسی است که این مدرک را برای تو درست کرده است. تو پولش را داده ای و هیچ تقصیری هم نداری...
نفس در سینه اش حبس شده بود. شقیقه هایش یک بند می زد.
- تو دیوانه ای! با صد تومان چه کارها که می توانستی انجام بدهی!
طلبه مدارک را از توی پلاستیک بیرون کشید. چشم هایش را بست و دوباره حرف های استاد تهرانی را در ذهنش مرور کرد.
- شما طلبه اید، صاحب دارید، شما سرباز امام زمان هستید....