- مقدمه 1
- در انتظار رسیدن فردا 2
- شعله ای در تاریکی 4
- فقط به خاطر خدا 6
- عزاداری امام حسین (علیه السلام) 8
- در بهار شکوفایی 11
- پدری مثل کوه 13
- زندگی در حوالی حرم 16
- آیت الله آقای داماد 18
- بزرگ تر از پیش بینی های پدر 20
- دل شوره های تبلیغ 22
- زخم دل 25
- آرامش روزهای تعطیل 27
- حکایت آن حدیث و یک دل صاف 29
- رؤیای ابدی 33
- منابع: 36
- تصاویر 37
ص:37
بچه های کربلای پنج رفتند؛ اما تو ماندی و این ماندن اگرچه برای تو سخت بود. دلتنگی داشت. اما ماندی تا چهره نورانی تو، اشک های جاری تو، آن حال و هوای معنوی که با حال و هوای وصف ناپذیر شهدا پیوند خورده بود، برای ما یادآور آن روزها باشد.
روزهای ماندن تو هم به پایان رسید. بیست سال بعد از عملیات کربلای پنج، شب شهادت بی بی فاطمه زهرا(س) بود. عجب شبی بود! عجب شب هایی! هنوز احساس می کنی دلت در آن حوالی جا مانده است.
درد استخوان، درد کمی نیست. هیچ مسکنی هم فایده ندارد. این درد را فقط یاد آن روزها از بین می برد. شیرینی خاطره آن روزها، لحظاتی تو را به خواب فرو می برد. جبهه را در خواب می بینی. رؤیای بهشت را می بینی. پنجره هایی که به روشنایی باز می شوند. جاده هایی که به باغ های سبز منتهی می شوند. چهره های آشنایی که لبخند می زنند. درد استخوان و درمان همه چیز به جا می ماند.
حس پرواز پیدا می کنی. سبک بالی آن روزها دوباره به سراغت می آید. از آن رؤیای شیرین دل نمی کنی... همه چیز برای یک سفر روحانی مهیاست.
چهارده دی 1385 است. چیزی به سالگرد عملیات کربلای پنج نمانده است. چند روز باید زودتر حرکت کنی تا به موقع در جمع کربلائیان باشی. کربلائیان تو را می خوانند...
همیشه تنها به جبهه می رفتی. این بار هم راه قیامت را تنها در پیش گرفته ای. جسم بی جان تو روی دست ها، روی موج هزاران دست عاشقی