حیات نیکان 1: آیت الله حسن تهرانی صفحه 5

صفحه 5

ص:8

_ نه حاجی، بگو سی ریال و یا حق.

لبخند رضایت در لب های حاجی شکوفه زد. شانه های میرزا را در دست هایش فشرد و پا از مکتب خانه بیرون گذاشت. میرزا چند قدمی او را بدرقه کرد و بلند گفت: «خاطرت جمع حاجی، خاطرت جمع!»

میرزا، حسن را راهنمایی کرد. تعدادی بچه هم سن و سال در اتاقی کوچک و ساده جمع شده بودند و ساده تر از همه، خود میرزا بود که آن جلو زانو زده و آماده برای تفهیم درس بود.

_... منت خدای را _ عزّوجلّ _ که طاعتش موجب قرب است، و به شکر اندرش مزید نعمت...

ورقی از «گلستان سعدی» همان روز تدریس شد. از «بوستان» نیز حرف هایی به میان آمد. حساب سیاقی چیز جدیدی بود که به گوش حسن می خورد. قرآن، فتحه، زیر و زبر. هرکدام برای حسن حکایتی شیرین شد.

وقتی به خانه برگشت، انگار همه دنیا را با خود به خانه ارمغان آورده بود. حسن یک روز بزرگ تر شده بود و این آغاز راهی بود که دل پدر برای ادامه آن به شدت می تپید: «در این روزگار غریب و زمانه ای که مسلمان و نامسلمان، کمر همت به نابودی دین بسته اند، برافروختن شعله ای نیز غنیمت است...» حاجی یوسف چه آرزوهای بلندی در سر داشت! هر شب وقتی حسن از مکتب تعریف می کرد، روح حاجی از

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه