- مقدمه 1
- در انتظار رسیدن فردا 2
- شعله ای در تاریکی 4
- فقط به خاطر خدا 6
- عزاداری امام حسین (علیه السلام) 8
- در بهار شکوفایی 11
- پدری مثل کوه 13
- زندگی در حوالی حرم 16
- آیت الله آقای داماد 18
- بزرگ تر از پیش بینی های پدر 20
- دل شوره های تبلیغ 22
- زخم دل 25
- آرامش روزهای تعطیل 27
- حکایت آن حدیث و یک دل صاف 29
- رؤیای ابدی 33
- منابع: 36
- تصاویر 37
ص:10
حسن سر برداشت و نگاهی پر از لبخند و تشکر به پدر انداخت، سپس منتظر پاسخ شد. حاجی سری تکان داد و گفت: «می خواستند نور خدا را خاموش کنند، ولی نتوانستند. خدا در میان خلق خودش سربازانی دارد که به وسیله آنها نخواهد گذاشت دین از بین برود. به یقین آقای برهان یکی از آن سربازان است. می گویند در نجف درس خوانده و از علمای قم و نجف اجازه اجتهاد دارد».
نجف، قم، اجتهاد، هر یک از این کلمات، دنیایی پر از رمز و راز بودند که اندیشه حسن با آنها گره می خورد. از اینها مهم تر خود آقای برهان بود که از وقتی مردم سقوط رضاخان را جشن گرفته بودند، اسم او سر زبان ها افتاده بود.
_ «کار خدا را چه دیدی حسن! شاید روزی هم آنچه را در مورد این مرد می گویند در مورد تو بگویند! پدرش مرحوم میرزا علی، از کسبه های معروف و متدین تهران بوده است، مدتی در همین شهر درس خوانده و بعد راهی نجف اشرف شده.... آه! چه آرزوی دور و درازی! پسرم امیدوارم تو هم آن قدر درس بخوانی که به مقام اجتهاد برسی! ولی برای رسیدن به این جایگاه باید تلاش زیادی کنی».
حسن نمی دانست این همه لطف و محبت پدر را چگونه پاسخ دهد. فقط حس می کرد که زمین و زمان، دست به هم داده اند تا او را به خوش بختی بزرگی برسانند.