ص:18
زیادی به نماز استاد داشت، در نماز جماعت او شرکت می کرد. بعد از خارج شدن از مسجد، لطف الله از استاد خود خداحافظی کرد و به سوی حجره کوچک خود در مدرسه خلیلی به راه افتاد. تازه وارد حجره خود شده بود و داشت توی ایوان حجره اش، ناهارش را که مثل همیشه نان و پیاله ای ماست بیش نبود، آماده می کرد که از دور کسی را دید که به سمت مدرسه می آید. کمی که دقت کرد، استادش را شناخت؛ باورکردنی نبود. توی آن گرمای طاقت فرسای ظهرهای نجف که هیچ کس از خانه بیرون نمی آمد، استاد پیر او بیرون آمده بود. لطف الله تا زمانی که استاد از در کوچک مدرسه خلیلی وارد نشده بود، بارها و بارها به این موضوع فکر کرد. او توی ذهنش دنبال جوابی برای این پرسش می گشت که استاد برای چه آمده است؟ وقتی استاد نزدیک آمد، او به احترام استاد از جا بلند شد و سلام کرد. استاد که عادت داشت توی کوچه عبایش را روی سرش بیندازد، عبایش را از روی سرش برداشت و جواب سلام او را داد. بعد کاغذی را از زیر عبایش بیرون آورد و به طرف او گرفت.
_ همین که خانه رسیدم، دیدم نامه ای از پدرتان رسیده است. گفتم زودتر بیاورم تا شما را از نگرانی درآورم.
اشکی از شوق در چشمان لطف الله جمع شد. آخر او چند روزی بود که هوای پدر و مادرش را کرده بود، ولی درباره این مسئله به کسی چیزی نگفته بود. شاید عشق و علاقه استاد سبب شده بود او به نگرانی شاگرد خود پی ببرد.