ص:20
شکسته و امیدوار چشم به آسمان دوخته بودند و همراه با آیت الله خوانساری دوباره به نماز ایستادند. چند دقیقه بعد از تمام شدن نماز، ابرهای سیاه آسمان را پوشاندند و باران شروع به باریدن کرد. نمازگزاران با چهره هایی خندان و شاد به سوی خانه آیت الله حجت به راه افتادند. آن روز همه نمازگزاران مهمان ایشان بودند.
لطف الله همان طور که توی ذهنش به خاطرات شیرین آن روزها فکر می کرد، خودش را توی مسجد فیضیه دید. از دور چند طلبه جوان را دید که زیر سایه درختی نشسته و مشغول مباحثه بودند. لطف الله با دیدن آنها یاد اولین روزی افتاد که به آنجا آمده بود. روزی که همه چیز برای او حال و هوای دیگری داشت. حتی این حیاط با حوض وسط آن و درخت هایی که دور تا دور حیاط را پوشانده بودند. هنوز تا شروع درس کمی وقت داشت. ایستاد کنار دیوار تا به بحث های آنها گوش کند.
در همین هنگام، ناگهان دستی روی شانه اش خورد. برگشت. طلبه جوانی را دید که کنارش ایستاده بود. قیافه طلبه جوان برای او آشنا بود. می دانست که قبلاً و بارها و بارها او را دیده است. اما کجا، نمی دانست؟ طلبه جوان که فهمید لطف الله او را نشناخته است، خود را معرفی کرد و از روزهایی گفت که هر دو با هم به درس اصول آیت الله سید محمدتقی خوانساری می رفتند. لطف الله که حالا همه چیز یادش آمده بود، او را در آغوش کشید. آنگاه هر دو زیر سایه درختی نشستند و از خاطرات شیرین گذشته برای یکدیگر سخن گفتند. لطف الله از حال و هوای درس های مدرسه فیضیه و استادها پرسید و دوستش برای او از آیت الله بروجردی