ص:22
آن خواب عجیب
استاد صافی گلپایگانی در حجره اش نشسته و مشغول خواندن کتابی بود که یکی از دوستانش برایش آورده بود. ناگهان صدای کوبیدن در بلند شد. همان طور که بلند می شد، با خودش گفت: «یعنی این موقع روز چه کسی است؟» آنگاه خودش را توی آینه کوچک تاقچه نگاه کرد و وقتی از مرتب بودن سر و وضع خود مطمئن شد، به طرف در رفت. در را که باز کرد، فکر کرد دارد خواب می بیند. آقا سیدمحمد، پسر استادش، آقا سید جمال گلپایگانی پشت در ایستاده بود. همان که در نجف هم استادش بود و هم همدم لحظه هایش.
_ سلام، شما کجا، این جا کجا؟ لطفاً بفرمایید تو.
لبخندی از رضایت و شادی روی لب های آقا سیدمحمد نقش بست. یاد چند سال پیش افتاد. یاد آن روزی که برای اولین بار آقای صافی را توی کلاس درس پدرش دیده بود. همان جوان کنجکاو و باهوشی که از روزهای نخست ورودش با پرسش هایی که می کرد و حرف هایی که می زد، توجه همه شاگردان را به خود جلب کرده بود، طلبه جوانی که تفریح، فراغت، خانواده و همه چیزش در درس و بحث و استاد خلاصه می شد.
استاد صافی گلپایگانی، او را به حجره کوچک خود دعوت کرد. آنگاه از حجره بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک لیوان شربت خاکشیر و