ص:27
درس های آیت الله بروجردی شرکت می کرد و جزو هیئت استفتای ایشان بود. در آن زمان، آقای صافی سی سال بیشتر نداشت و شاید جوان ترین فرد در هیئت استفتاء بود. کار اصلی هیئت استفتاء این بود که در جلسه ای دور هم می نشستند و پرسش های شرعی و فقهی را مطرح می کردند و با توافق همه اعضا و با استناد به مبنای فقهی آقای بروجردی، جوابی برای آن تهیه می کردند. آنگاه به خدمت آقای بروجردی می رفتند و استفتائات را همراه با پاسخ هایشان برای آقا می خواندند. آقا هم گاه پاسخ ها را می پذیرفتند و گاه نیز جنبه های دیگری برای آن می فرمودند.
آن روز، جلسه هیئت استفتاء بود و همه اعضا دور هم جمع شده و مشغول بررسی استفتائات بودند که ناگهان حاج آقا احمد بروجردی، پسر آقای بروجردی با ناراحتی وارد اتاق شد و بعد از عذرخواهی از اعضا، به آقای صافی گفت: «آقا فرمودند بعد از تمام شدن جلسه به خدمت ایشان بروید. مطلب مهمی پیش آمده است.» وی بعد از گفتن پیام آقا به سرعت از اتاق بیرون رفت.
آقای صافی که تمام فکرش پیش حرف های حاج آقا احمد بود، با خودش گفت: «توی این چند سالی که حاج آقا احمد را می شناسم، هیچ وقت تا این حد، او را عصبانی و ناراحت ندیده ام. حتماً اتفاق مهمی افتاده است.» آن وقت سعی کرد همه حواس خود را معطوف به جلسه کند. جلسه ای که به نظر او، یکی از طولانی ترین جلسات هیئت استفتاء بود. جلسه که تمام شد، وی زودتر از بقیه از جلسه بیرون آمد. از یک راهروی تنگ و باریک گذشت و به اتاق آقا رسید. آقای بروجردی پشت