ص:30
خاطرات آن روزها
چیزی به شروع تدریس آیت الله صافی گلپایگانی نمانده بود. ایشان بنا بر عادت هر روز، داشت لابه لای قفسه کتاب هایش دنبال کتابی می گشت. آخر وی عادت داشت هر روز قبل از رفتن به فیضیه و تدریس در آنجا، چند صفحه ای مطالعه کند. همان طور که کنار قفسه کتاب هایش ایستاده بود، ناگهان چشمش به کتاب مجمع البیان افتاد. کتاب را از قفسه بیرون کشید. یاد آن روز افتاد.
تازه از گلپایگان رسیده بود. داشت باغچه را آب می داد که صدای زنگ تلفن بلند شد. چند دقیقه ای منتظر ایستاد تا شاید کسی گوشی را بردارد، ولی بعد یادش آمد که بچه ها را برده گلپایگان و هیچ کس توی خانه نیست. آب را بست و توی اتاق رفت و گوشی را برداشت. صدای حاج آقا احمد، فرزند آیت الله بروجردی را شنید. حاج آقا احمد بعد از سلام و احوال پرسی، آمدن عبدالناصر، وزیر مصر را به نزد آقای بروجردی، به آقای صافی خبر داد که در آن دیدار، عبدالناصر از آقا خوشش آمده و به او احترام گذاشته بود. آقا هم موقع رفتن از او خواسته بود کتاب مختصر النافع و مجمع البیان (1) را در مصر برای ایشان چاپ کند. عبدالناصر هم این سفارش را پذیرفته و اظهار خوش حالی کرده بود. آقای صافی با یادآوری آن روز، اشک، چشمانش را خیس کرد. آخر هر بار به آن روز فکر می کرد، حرف های آقای سید محمدتقی قمی به یادش می آمد که بعد از فوت آقای بروجردی پیش او آمده و به او گفته بود که
1- . از نوشته های آقای بروجردی.