ص:8
پسر گفت: «آقاجان چرا باید برویم مکتب خانه؟»
پدر کلاه روی سر پسر را مرتب کرد.
_ آقا لطف الله همه بچه ها باید بروند مکتب خانه تا باسواد شوند. آن وقت بتوانند کتاب هایی را که دوست دارند، بخوانند.
برق شادی در نگاه لطف الله درخشید. او یاد کتاب های توی اتاق پدرش افتاد. کتاب هایی که همیشه آرزو داشت بتواند آنها را بخواند.
از میان چند کوچه باریک و تنگ گذشتند و به در چوبی کوچکی رسیدند. مرد چند تَقه به در زد. از پشت در صدایی به گوش رسید: «کیستی؟»
مرد صدا را شناخت. با خوش حالی گفت: «آقا ملا ابوالقاسم، من هستم.» در با صدای ناله ای باز شد و مردی حدود پنجاه ساله که چهره نورانی و زیبایی داشت، آستانه در نمایان شد. لطف الله بارها آن پیرمرد مهربان را در خانه شان دیده بود. او یکی از خویشاوندان دور پدرش بود. پیرمرد مهربان لبخند بر لب دستش را جلو آورد و با مرد دست داد. لطف الله همین که خوش وبش گرم پدرش با آن پیرمرد مهربان را می دید، با خودش فکر کرد.
_ چقدر خوب است که می توانم باسواد شوم. حالا دیگر می توانم کتاب هایی را که دوست دارم، بخوانم.