حیات نیکان 11: آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی صفحه 4

صفحه 4

ص:9

هنوز لطف الله توی فکر بود که پیرمرد بلند گفت: «آخوند ملامحمدجواد، خاطرت جمع؛ کاری می کنم که زودتر از بقیه بچه ها باسواد شود».

آخوند ملامحمدجواد دست پیرمرد را در میان دستانش فشرد: «می دانم آقا ملاابوالقاسم، می دانم! اما چه کار می شود کرد؛ مادرش کمی نگران است. خب مادر است دیگر!»

آنگاه دست کوچک لطف الله را در میان دستان پیرمرد گذاشت و گفت: «جان تو و جان پسرم. بعد از مکتب می آیم دنبالش.» آنگاه پا از مکتب خانه بیرون گذاشت. چند قدمی بیشتر نرفته بود که برگشت و لطف الله را نگاه کرد. لطف الله دست کوچکش را برای پدر تکان داد.

پیرمرد دست لطف الله را گرفت و با هم وارد اتاق کوچک و ساده، در آن طرف حیاط شدند. توی آن اتاق تعدادی بچه نشسته بودند. پیرمرد لطف الله را در میان آن بچه ها نشاند و درس خود را شروع کرد.

_ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ... .

چند دقیقه بعد صدای لطف الله در میان صدای بچه ها به گوش می رسید.

ظهر وقتی لطف الله با پدرش به خانه برگشت، به سراغ کتاب های او رفت. عشق برای دانستن و فهمیدن همانند شعله ای بود که لحظه به لحظه در وجود آن کودک پنج ساله برافروخته می شد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه