ص:11
اولین روز روزه داری
فاطمه خانم شب سر شام به شوهرش گفت: «حاج آقا امشب برای نماز شب که بیدار شدید، مرا هم بیدار کنید».
آخوند ملامحمدجواد لیوان آب را سرکشید.
_ برای چی خانم؛ نکند باز می خواهید روزه مستحبی بگیرید؟
فاطمه خانم درحالی که نان های خرد شده را توی کاسه آبگوشت خیس می کرد، گفت: «بله، فردا آخر ماه رجب است. می خواهم روزه بگیرم».
لطف الله همان طور که به حرف های پدر و مادرش گوش می کرد، گفت: «پدر می شود مرا هم بیدار کنید؟»
آخوند ملامحمدجواد با تعجب نگاهی به صورت معصوم و کودکانه پسرش انداخت.
_ برای چی پسرم؛ نکند تو هم می خواهی مثل مادرت روزه بگیری؟
لطف الله چیزی نگفت و فقط سرش را به آرامی تکان داد. پدر که نگران وضعیت جسمی کودک خود بود، دست از غذا خوردن کشید.
_ نه، نمی شود! تو هنوز خیلی بچه ای، ممکن است خدا نکرده مریض شوی. لطف الله با التماس پدر را نگاه کرد.
_ آقاجان خواهش می کنم، بگذارید من هم روزه بگیرم. آخر مگر خودتان همیشه نمی گویید که خدا نماز و روزه ما بچه ها را خیلی دوست دارد.
_ اما آخر...