حیات نیکان 11: آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی صفحه 6

صفحه 6

ص:11

اولین روز روزه داری

فاطمه خانم شب سر شام به شوهرش گفت: «حاج آقا امشب برای نماز شب که بیدار شدید، مرا هم بیدار کنید».

آخوند ملامحمدجواد لیوان آب را سرکشید.

_ برای چی خانم؛ نکند باز می خواهید روزه مستحبی بگیرید؟

فاطمه خانم درحالی که نان های خرد شده را توی کاسه آبگوشت خیس می کرد، گفت: «بله، فردا آخر ماه رجب است. می خواهم روزه بگیرم».

لطف الله همان طور که به حرف های پدر و مادرش گوش می کرد، گفت: «پدر می شود مرا هم بیدار کنید؟»

آخوند ملامحمدجواد با تعجب نگاهی به صورت معصوم و کودکانه پسرش انداخت.

_ برای چی پسرم؛ نکند تو هم می خواهی مثل مادرت روزه بگیری؟

لطف الله چیزی نگفت و فقط سرش را به آرامی تکان داد. پدر که نگران وضعیت جسمی کودک خود بود، دست از غذا خوردن کشید.

_ نه، نمی شود! تو هنوز خیلی بچه ای، ممکن است خدا نکرده مریض شوی. لطف الله با التماس پدر را نگاه کرد.

_ آقاجان خواهش می کنم، بگذارید من هم روزه بگیرم. آخر مگر خودتان همیشه نمی گویید که خدا نماز و روزه ما بچه ها را خیلی دوست دارد.

_ اما آخر...

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه