حیات نیکان 11: آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی صفحه 7

صفحه 7

ص:12

فاطمه خانم که هیچ دوست نداشت ناراحتی پسرش را ببیند و از طرفی هم دوست داشت او مثل پدرش مرد بزرگی شود، رو به شوهرش کرد و گفت: «حاج آقا اجازه بدهید لطف الله روزه بگیرد. او باید صبر و تحمل در مقابل گرسنگی و تشنگی را یاد بگیرد».

آخوند ملامحمدجواد که همیشه به تربیت همسرش ایمان داشت، قبول کرد و چیزی نگفت. فردای آن روز لطف الله اولین روزه اش را با تشویق و حمایت های مادر و پدرش گرفت. بعد از آن روز، لطف الله اول و آخر هر ماه را به همراه مادرش روزه می گرفت.

سخنرانی در مسجد گوهرشاد

تازه یکی، دو روزی بیشتر نبود که همراه خانواده اش آمده بود مشهد. توی اتاقش نشسته بود و داشت یکی از آن کتاب هایی را که با خود آورده بود، مطالعه می کرد که صدای در بلند شد. چند لحظه بعد پدر در آستانه در ایستاده بود و با مهربانی او را نگاه می کرد.

_ لطف الله، پسرم آمده اند دنبالت. می خواهند بروی مسجد گوهرشاد سخنرانی کنی.

دست های کوچک لطف الله سرد شد و قلب کوچکش به تپش افتاد. صدای تاپ تاپ قلبش آن قدر بلند بود که می توانست صدای آن را توی گوش هایش بشنود. پدر که منتظر شنیدن پاسخ بود، گفت:«خب پسرم، چه می گویی؟ آیا قبول می کنی که بروی؟»

_ اما آخر آقاجان من... .

صدای لطف الله به سختی به گوش می رسید.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه