حیات نیکان 11: آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی صفحه 8

صفحه 8

ص:13

_ پسرم این سعادت بزرگی است که خدا نصیب تو کرده. سعی کن این سعادت بزرگ را از دست ندهی. حتماً آقا امام رضا علیه السلام خودش تو را دعوت کرده است.

لطف الله که از شنیدن حرف های پدر دلگرم شده بود، گفت: «هر چی شما بگویید آقاجان!»

لبخندی از رضایت روی صورت خسته پدر نقش بست. پدر درحالی که زیر لب با خود چیزی می گفت، از اتاق بیرون رفت تا جواب موافقت پسرش را به مردی برساند که پشت در اتاق به انتظار ایستاده بود.

آن شب تا صبح خواب به چشمانش نیامد. دل شوره عجیبی همراه با شادی در دلش موج می زد. هر زمان که آماده بود چشم روی هم بگذارد، چیزی روی سینه اش سنگینی می کرد و او را از خواب می پراند. صدای سرفه های خشک پدر از توی اتاق پشتی به گوش می رسید و لطف الله همچنان بی قرار منتظر صبح بود.

لطف الله آن روز صبح بعد از خوردن صبحانه توی اتاقش رفت و خودش را با کتاب هایش مشغول کرد. نزدیک نماز ظهر وضو گرفت و همراه پدرش به مسجد گوهرشاد رفتند. پس از نماز خادم مسجد او را از ایوانی باریک و کوچک گذراند و کنار منبر مسجد رساند. لطف الله نوجوان از روی پله های منبر بالا رفت و روی بالاترین پله آن نشست و شروع به سخنرانی کرد. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مسجد پر از

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه