گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟
که چنین گفتن بی معنی کار سفهاست
گر خداوند قضا کرد، گنه بر سر تو
پس گناه تو به قول تو خداوند تو راست
بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت
گر چه می گفت نیاری کت از این، بیم قفاست
به میان قدر و جبر رود اهل خرد
راه دانا به میانه دوره خوف و رجاست
به میان قدر و جبر ره راست بجوی
که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست(1)
و از این آشکارتر سخن بابافغانی شیرازی است که:
فغان ز مکر تو ای ناصبی بگو آخر
که این چه دشمنی و لاف دوستی زدن است
ز جام ساقی کوثر کجا شود سیراب
تو را که کاسه سر بر هوای دُرددن است(2)
و ابن حسام، مناقب خوان عزلت گزین، بدخواه اهل بیت را ملعون و خارجی می داند و جاودانه در آتش، توصیف می کند که «ماهُم بخارجینَ من النّار»:
بدخواه اهل بیتِ تو ملعون و خارجی است
در شأن اوست قول و ما هم بخارجین
انکار عترت تو ز اقرار کافری است
ناپاکی است دشمنی آل طیبین
دین من است منقبت خاندان تو
بی دین بود کسی که نیاورد دین به دین...
1- دیوان ناصر خسرو، ص 21.
2- بابافغانی شیرازی، دیوان، به تصحیح احمد سهیلی خوانساری، انتشارات اقبال، تهران، 1363، ص 24.