جان به فدای تو شهِ جان کنم
عزم ره کعبه جانان کنم...
پیرهن یوسف حُسنش به بر
بر رخ او دیده شوق پدر
جوشن و خود و زره مصطفی
بر تنش آراست شهید وفا
* * *
ش----اه بدان ماه نظر باز کرد
با دل و دلدار سخن ساز کرد
گفت که : ای ایزد یکتای من
شاهد من باش بر اعدای من
تازه جوانی ز نژاد رسول
نوگلی از باغ رشاد رسول
باز فرستم به صف کارزار
سوی چنین قوم خیانت شعار
رحمت ازی--ن ق--وم دغا بازگی-ر
نیست کن این ف--رقه شوم ش---ریر
قهر برین قوم تبهکار کن
کیفر این دوزخیان نارکن
زود بده کیفر کردارشان
در دو جهان ساز زیانکارشان
* * *
باز شه از دیده دُرِ اشک سُفت
با عُمر سعد به فریاد گفت:
کای عُمَر! آن سان که جوان مرا
طایر گلزار جنان مرا
بال شکستی و پرش سوختی
بر دلم از غم شرر افروختی
قهر خدا خشک کند اصل تو
شعله زند بر شجر نسل تو
ق--هر خدا شعله به ج--انت زند
ریش-ه ات از ب--اغ جهان برکَن-د
منتقمی زود بر انگیزدی
تا که به بستر زتو خون ریزدی
سوی خدا ناله زدل زار کرد
شکوه آن قوم ستمکار کرد
* * *
یافت علی اکبر مشتاق یار
اذن جهاد از پدر تاجدار
بر تنش آراست شهید وفا
جوشن و خود و زره مصطفی
افسر عشق اکبر مردان دین
تیغ به کف زد به صف مشرکین
خواند رجز ، کرد چو شیران خروش
دشمن دین باخت دل و عقل و هوش