در دهان، خاتم نهادش بی مجال
گفت : برگرد ای پسر سوی قتال
نیست چندانی که ای نیکو سرشت
می شوی شاداب از آب بهشت
می رهد از تشنگی یاقوت تو
گر چه باشد خاتم اکنون قوت تو
هر که را دیدار جانان مطلب است
خاتمش هر چند سوزد بر لب است
پس شتابان سوی میدان باز شد
بار دیگر حمله ها آغاز شد
حمله می کرد و رجز می خواند و برق
می جهید از تیغ او بر غرب و شرق
حرب را آمد حقایق آشکار
وقت ضرب دست و روز کارزار
با خدای صاحب عرش کریم
باشدم سوگند ای قوم لئیم
بر ندارم تیغ از اهل خلاف
تا رود شمشیرها اندر غلاف
آن قدر کُشت از سران آن جُیوش
کز سپه برخاست فریاد و خروش
منقذ کافر در آن دم از غضب
گفت : بر من باد آثام(1) عرب
گر نسوزانم ز داغ این جوانمر دل بابش که گردد ناتوان
کاین چنین بی باک می آرد ستیزمی کشد زین مردمان با تیغ تیز
این بگفت و در کمینش جاگزیدتا بدان جا اکبر رعنا رسید
تیغ کینش از ستم بر سر نواختتا به پیشانی سر اکبر شکافت
شد پریشان مغز و رفتش صبر و تاببا زبان حال می گفت: ای عقاب(2)!
ای عقاب فرّخ فرخنده پی عالمی را در دمی بنموده طی
همّتی بنما که وقت یاری استنرم راهی کن که زخمم کاری است
در حرم زودم رسان ای هوشیارچون ندارد کار گردون اعتبار
مرسُمت نازم هلا وقت وفاستهمّتی بنما که دشمن در قفاست
باب من دارد درین پرده سراانتظار دیدن روی مرا
عمّه ام آشفته چون موی من استشایق رخسار دلجوی من است
1- آثام : گناهان جمعِ اِثم.
2- عُقاب: نام اسب حضرت علی اکبر علیه السلام است.