که مهد از بهر طفلِ بی تمیز استتو را گهواره میدان ستیز است
تو شهبازی چه نسبت با قماطت(1)به روی دوش شه باشد بساطت
اگر نه بازوی پیکار داریبه سینه آه آتشبار داری
تو حق داری دلت را زخمِ کاری استکه خون از نرگست بر لاله جاری است
بر آن دردی که دل ز اغیار دارددوا از دیده خونبار دارد
روا نبود چو درد ازیار باشدطبیبت نرگس بیمار باشد
دل زاری که عشق او را پزشک استدوای درد او غیر از سرشک است
بلی آن دل که خود از عشق خون استعلاجش هم زعشق ذوفنون است
علاج خون چو ره از دیده تنگ استدریدن حلق نازک با خدنگ است
عطش گر بسته ره برخون ز دیدهفرو ریزش ز حلقوم دریده
پدر را بایدی بر روی شانهگلویت تیر را گردد نشانه(2)
1- قِماط : پارچه ای که طفل نوزاد را در آن پیچند، قنداق.
2- اندیشه شهاب ، به کوشش و تنظیم علی اکبر شهابی ، کتاب فروشی زوّار ، مشهد ، 1357 ه .ش، ص 153.