شرح مجموعه گل: مشاهیر مدفون در تکیه سیدالعراقین تخت فولاد اصفهان صفحه 146

صفحه 146

زندگی را بگذراند. ایشان می گفت: روزی هیچ پولی در اختیارم نبود و در خانه نیز

چیزی برای خوردن نداشتیم. رفیقی در میدان قیصریه داشتم، به سراغ او رفتم که از

او مبلغی قرض بگیرم ولی او را نیافتم. بسیار ناراحت و مضطر شدم که چگونه با

دست خالی به خانه بروم. وسط میدان ایستاده و با حال گریه با خدا مشغول درد دل

بودم که احساس کردم در همان حال که دستم پشت سرم بود کسی یک دسته پول

در دستم گذاشت. به عقب برگشتم ولی در آن میدان بزرگ کسی را ندیدم. همان جا

نشستم و از شوق گریه سردادم و بعد با آن پول که مبلغ قابل توجهی بود به خانه

رفتم و تا مدتی گشایشی در زندگی پیدا شد.

حکایت دوّم:

حقیر محمّد حسن مدرّس فتحی شاید پنج یا شش ساله بودم و محمّد حسین

برادرم کوچک تر بود که پدرمان مریض و به ذات الریه مبتلا شد. همه از حیات او

قطع امید کرده، مرگش به نظر طبیب و اطرافیان قریب الوقوع بود و حتی تابوت و

لوازم تشییع و تدفین را مهیا نموده بودند. چیزی نگذشت که آثار مرگ در بدن ایشان

ظاهر شد و برخی یقین به مرگ او نمودند. سکوت و بهت همه را فراگرفته بود،

تابوت حاضر شد و اطرافیان مهیای تجهیز شدند و زمزمه گریه و زاری از زنان به پا

خاست که ناگهان شیخ چشم باز کرد و به سخن آمد و گفت: مرا بنشانید، مرا

برگردانیدند.

همه حاضران وحشت زده و متحیر پرسیدند بر شما چه گذشت؟

فرمود: من مردم و روحم را به آسمان بالا می بردند که در بین راه مولایمان

حضرت سیدالشهدأ علیه السلام حاضر شدند و به حاملان روحم فرمودند: شیخ

را برگردانید، زن سیده او و بچه هایش کسی را ندارند و بی سرپرست می مانند، چند

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه