شرح مجموعه گل: مشاهیر مدفون در تکیه سیدالعراقین تخت فولاد اصفهان صفحه 179

صفحه 179

از اوپذیرایی کنید و بگویید بگذارید روضه تمام شود بعد با هم صحبت می کنیم.

او هم نشست و چایی خورد و تا آخر روضه گریه می کرد. بعد از اتمام روضه آمد

و جلوی پدرم نشست و گفت: آقا من نمی دانم چه اسراری در این خانه هست، من

دو روز مأمورهایم را فرستادم تا از این روضه خوانی جلوگیری کنند و اینها آمدند تا

آخر روضه نشستند و گفتند که ما نتوانستیم با آقا صحبت کنیم مثل این که یک کسی

قفل به زبان ما زده بود، و من فکر کردم شما به اینها رشوه داده اید. امروز گفتم خودم

شخصاً می آیم و جلوگیری می کنم و قصد من هم این بود که شما را ببرم نظمیه. ولی

خودم هم که آمدم مثل همان دو مأمور مثل این که قفل به زبانم زده شده باشند

نتوانستم حرفی بزنم. بعد هم عذر خواهی کرد و رفت. پدرم به او گفت: حالا که شما

آمدید از این روضه جلوگیری کنید من به جای ده روز، سیزده روز مجلس

روضه می گیرم.

یک بار هم در سن پنج سالگی بودم که بودم که ایل قشقایی دست به غارتگری

زده و از پدرم و عمویم هم چندین گوسفند دزدیده بودند. پدرم نامه سرگشاده ای

به رضا شاه نوشت و در آن نوشت که اگر نمی توانی جلوی این یاغی ها را بگیری

بیست عدد تفنگ به من بده، خودم جلوی تمام این ناامنی ها را می گیرم. این قدر

شجاعت و شهامت داشتند.

خاطره دوّم:

مواقعی که در منزل بودند، ما دو خواهر بودیم، همیشه با ما صحبت می کردند و

رشد فکری می دادند و تمام وقتشان را که در منزل بودند صرف ما دو خواهر

می کردند. می گفتند: این بچه ها باید رشد فکری پیدا کنند تا زمانی که بزرگ می شوند

بتوانند در اجتماع زندگی کنند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه