شرح مجموعه گل: مشاهیر مدفون در تکیه سیدالعراقین تخت فولاد اصفهان صفحه 181

صفحه 181

چهار ماه قبل از فوتشان بود، ایشان عادت نداشتند ماه رمضان را بخوابند، هر

شب احیا می گرفتند. من در سن 13 سال و نیم بودم که پدرم از دنیا رفتند. شب

نوزدهم ماه رمضان بود، ایشان نشسته بودند و قرآن جلویشان باز بود و می خواندند

که خواب سبکی ایشان را فراگرفت. من همانطور ساکت ماندم، چهار پنج دقیقه

گذشت که بیدار شدند. گفتند: از اول ماه را احیا گرفتم و حالا که شب احیا است

خوابم برد، ولی ارزش داشت. برو مادرت و خواهرت را بگو بیایند تا خوابم را

تعریف کنم.

من رفتم و مادر و خواهرم را صدا زدم آمدند. پدرم گفتند: من خواب دیدم که

مُردم و تمام کارهایی که انجام باید بشود انجام شد و من را در قبر گذاشتند و جواب

نکیر و منکر را هم دادم و روز قیامت برپا شد، دو فرشته با حلّه های بهشتی آمدند و

گفتند: حاج شیخ محمّد رضا بلند شو. گفتم برای چه؟ گفتند: روز حساب است مگر

نمی دانی؟ من را از قبر با احترام تمام بیرون آوردند و بردند در صف محشر. هشتاد

صف از پیامبران دیگر بود و بقیه صف ها از حضرت محمّد صلی اللّه علیه وآله بود

که امتّشان ایستاده بودند. مرا بردند خدمت حضرت امیر علیه السلام، ایشان

مشغول حساب و کتاب مردم بودند، من هم دست به سینه خدمت ایشان ایستاده

بودم، حضرت سرشان را بلند کردند و به ملائکه فرمودند ایشان را برای چه اینجا

آوردید؟ گفتند: خودتان فرموده بودید که بیاوریدشان، روز حساب است. فرمودند:

ایشان حسابی ندارند. و به من فرمودند: برو در آب سلسبیل غسل کن. من رفتم در

آب سلسبیل غسل کردم و با دست مبارکشان جامی از آب کوثر پرکردند و فرمودند:

بخور تا سیراب شوی. من آب کوثر را که بسیارگوارا بود خوردم.

بعد به آن دو ملک فرمودند: شیخ محمّد رضا را ببرید به بهشت. من را با احترام

آوردند از پل صراط رد کردند و آوردند در بهشت. من عجله داشتم که وارد بهشت

بشوم، از هر دری که می رفتم ملائکه جلوی من را می گرفتند، من خیلی ناراحت

شدم و گفتم من را خود حضرت امیر علیه السلام فرستادند که ببرند بهشت، چرا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه