فلش کارت افلاکیان خاکی صفحه 19

صفحه 19

تصویر

در برابرم به قامت می ایستاد

همیشه عادت داشت وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می شد و به قامت می ایستاد. روزی وقتی وارد شدم، روی زانویش ایستاد. ترسیدم. گفتم: «عباس، چیزی شده؟! پاهایت چطورند؟» خندید و گفت: «نه، شما بدعادت شده اید! من همیشه جلوی تو بلند می شوم، امروز خسته ام، به زانو ایستادم.» اصرار کردم که ناراحتی اش را بگوید. بعد از اصرار زیادِ من گفت: «چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم، انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقۀ جنگی رفت.(1)

شهید عباس کریمی


1- . نشریۀ کمان، ش4، ص5.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه