- اشاره 1
- آخرِ مهربانی 1
- غیرمستقیم 3
- شادی در خانه 7
- تکمیل ایمان 9
- محاسبۀ روزانه 11
- اسیر که نیاورده ام 13
- توقدم های مرا محکم می کنی 15
- اولین هدیۀ چمران 17
- در برابرم به قامت می ایستاد 19
- در بدترین روزها با هم خوش بودیم 21
- هرطور خودت دوست داری! 23
- فقط غذا! 25
- وسایل مان را کادو می بردیم! 27
- زندگی در یک اطاق کوچک 29
- وسایل زندگی شهید 31
- گامِ اولِ دنیا 33
- تعمیر دستۀ عینک 37
- این نامۀ اعمال من است! 41
- اختلاف دو خانواده را حل کرد 43
- از جنس خاک 45
- حساب سختِ نفس 47
تصویر
در برابرم به قامت می ایستاد
همیشه عادت داشت وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می شد و به قامت می ایستاد. روزی وقتی وارد شدم، روی زانویش ایستاد. ترسیدم. گفتم: «عباس، چیزی شده؟! پاهایت چطورند؟» خندید و گفت: «نه، شما بدعادت شده اید! من همیشه جلوی تو بلند می شوم، امروز خسته ام، به زانو ایستادم.» اصرار کردم که ناراحتی اش را بگوید. بعد از اصرار زیادِ من گفت: «چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم، انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقۀ جنگی رفت.(1)
شهید عباس کریمی
1- . نشریۀ کمان، ش4، ص5.