- اشاره 1
- آخرِ مهربانی 1
- غیرمستقیم 3
- شادی در خانه 7
- تکمیل ایمان 9
- محاسبۀ روزانه 11
- اسیر که نیاورده ام 13
- توقدم های مرا محکم می کنی 15
- اولین هدیۀ چمران 17
- در برابرم به قامت می ایستاد 19
- در بدترین روزها با هم خوش بودیم 21
- هرطور خودت دوست داری! 23
- فقط غذا! 25
- وسایل مان را کادو می بردیم! 27
- زندگی در یک اطاق کوچک 29
- وسایل زندگی شهید 31
- گامِ اولِ دنیا 33
- تعمیر دستۀ عینک 37
- این نامۀ اعمال من است! 41
- اختلاف دو خانواده را حل کرد 43
- از جنس خاک 45
- حساب سختِ نفس 47
تصویر
وسایل مان را کادو می بردیم!
همان چند ماه اول، عباس کم کم در گوشم حرف هایی خواند که قبل از آن نشنیده بودم. می گفت: «آدم مگر روی زمین نمی تواند بنشیند؟! حتماً مبل می خواهد؟! آدم مگر حتماً باید توی لیوان کریستال آب بخورد؟!» مدام این حرف ها را در گوش من زمزمه می کرد. من هم که هم خیلی دوستش داشتم و هم خیلی قبولش ، آرام آرام راضی شدم.
این طرف و آن طرف که می رفتیم، وسایلمان را کادو می بردیم. عباس تلفن زده بود و از مادرم اجازه گرفته بود. بعد از مدتی خانه ای که همکارانم به شوخی می گفتند که باید بیایند وسیله هایش را کِش بروند، به خانه ای معمولی و ساده تبدیل شد.(1)
شهید عباس بابایی
1- . آن سوی دیوار دل، ص75.