پیک افتخار 17 - هم سرایان غزل عشق صفحه 14

صفحه 14

روز موعود

محمدرضا گوشه اتاق ساکت نشسته بود. نگاهش کردم؛ انگار داشت به چیزی فکر می کرد.

رو به من کرد و گفت: «من فردا شب عازم هستم...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که زبان به گلایه باز کردم.

گفتم: «تو را به خدا این همه ما را تنها نگذار؛ بیشتر پیش ما بمان. من دیگر خسته شده ام.» لبخند کمرنگی بر چهره اش نقش بست.

گفت: «باور کن این بار سر سی روز بر می گردم؛ نه زودتر و نه حتی یک روز دیرتر.» خیلی محکم حرف می زد، مثل همیشه. تسلیم شدم. تصمیم گرفتم حالا که روز برگشت را مشخص کرده مانعش نشوم. با خودم گفتم: «یادم باشد به استقبالش بروم.»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه