پیک افتخار 17 - هم سرایان غزل عشق صفحه 38

صفحه 38

یادگاری

معمولاً انگشترهایش را می بخشید به این و آن. برادرم یک انگشتر عقیق خیلی زیبا به من داده بود؛ من هم دادمش به عبدالله، اما شرط کردم که به کسی ندهد. گفتم: «این یکی را باید یادگاری نگه داری!»

انگشتر مدتی تو دستش بود تا این که یک روز دیدم دیگر نیست. پرسیدم: «انگشتر چی شد؟»

گفت: «حالا حتماً باید بدانی؟»

اصرارم را که دید، گفت: «رفته بودم عیادت یک مجروح جنگی. انگشتر طلا دستش بود؛ آن را درآوردم، گذاشتم توی جیبش و انگشتر عقیق را دستش کردم!»(1)


1- همسر شهید عبدالله میثمی
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه