کسی باور نمیکند یا باورش سخت است برای همه دوستان و آشنایان و اهل بنبستمان. «صمد شهید شده»! «نه؟! - کجا؟ چه جوری؟ وای. حیف شد!»
پیش از مجلس ختم و روزهای بعد از مجلس ختم، صحبتها و حرفها و حدیثها را درباره خودم میشنوم. مادر مجلسداری میکند و مثل آقاجون و برادرانم داداش محمود و احمد صاحب عزاست اما ته دلش کورسوی امیدی پیوسته سوسو میزند.
- از کجا معلوم؟ کی شهید شدنش را به چشم دیده. جنازهاش که نیومده! ننه زهرا به مهمانها تعارف میکند.
- بفرمایین. میوه میل کنین!
خانواده عروس خیالیاش آدمهای آبروداری هستند. صحبتهای اولیه تمام شده و قرار است پسر تهتغاریاش هم صاحب اهل و عیال شود. مثل دادش محمود مثل احمد. میگویم که ننه جان! من که خانه ندارم. میگوید که کی اول زندگی صاحب خانه و ماشین است؟ خدا کریمه. دختر نجیب و خانوادهاش آدمهای خوب و دینداری اند. کاری نمیشود کرد. ننه زهرا دست میساید به گلهای قالی و انگار زیر لب میگوید:
حالا تو بیا!
روی سخنش با من است. در خیال ننه زهرایم باید بروم گل سفارش بدهم. گرفتن کت و شلوار دوخته شدهام از خیاط به عهدهی احمد است. داداش محمود میوه و شیرینی را میگیرد اما آقاجون سرِ بازار صفی از روزگار قدیم دوست آجیلفروش دارد. احترام مادر به عنوان مادر شهید میان در و همسایه بالا رفته است و در مجلس ختم انعام برای شادی روح من و دیگر شهدا و آزادی اسرا دعا میکنند.
روزهای عید میگذرد. هوا رنگ و بوی بهار به خود میگیرد و من عادت میکنم مثل نسیم همه جا بوزم. پرسه بزنم و پروانهوار بروم سروقت گلهای یاس و درختهای یاسمن. در این گشت و گذار میبینم که در دل آقای عطایی چیزی شکسته است.