ببینم که «فرهنگ» و همه بچههای سالن غصّه میخورند. عصر روز سرد زمستانی را میبینم که رسول آذرمی میآید به سالن مهران و با ناراحتی خبر مرا به دوستان میگوید اما رضا با سماجت از خوابهایش میگوید و اینکه من زنده هستم و روزی به خانه بازمیگردم. عباس من و خودش را همچنان در حال دوچرخهسواری و رفتن به شرفخانه میبیند. من در خیال عباس از پارویی آویزان همچنان بالا میروم تا برف را با هم پارو کنیم و هرچه زودتر برویم برفبازی.
به یاد من در روستای پدریمان هم مجلس ختم میگیرند و آقای عطایی و عباس و بسیاری از دوستانم زحمت میکشند و آنجا هم میآیند. موسالو! روستای روزگار کودکیها و تابستانهای من! بیصمد چگونهای؟ من اما گاهی به وقت غروب این فرصت را دارم که به تماشای بازگشت گلههای تو از صحرا بیایم.
واگنهای قطارِ فصلها آکنده از بهار و پاییز و تابستان به سرعت عبور میکند و به ایستگاه زمستانیِ دل ننه زهرایم میرسد.
سالیان میگذرند. برگهای زرد پاییزی بر هستی مادرم میبارد و ابرهای همه عالم در دل او میگیرند با این وجود دل ننه زهرایم به یک تخته قالی سه در چهار خوش است. همان قالی که دور از چشم همه میآورد و پهنش میکند. بعضی از روزها ما را دعوت میکند برای ناهار. من صاحب دو بچه دختر و پسر شدهام. ننه زهرا نوههایش را چقدر دوست دارد. چقدر قربان صدقه آنها میرود و هی ماچشان میکند. اجازه نمیدهد مادرشان آنها را دعوا کند. آنها هم زیر سایه حمایتهای مادربزرگشان شلنگ تخته میاندازند و چشمغرّههای من و مادرشان را به چیزی نمیگیرند.
وقتی قطعنامه 598 از سوی ایران پذیرفته میشود ،کور سوی امید در دل ننه زهرا تبدیل میشود به آتش تنور. کار بازگشت آزادگان آغاز میشود و ننه زهرا بیآنکه با کسی صحبت کند و حرفی بزند، تب میکند.
هفتهای چند بار آلبوم عکس را میآورد و در حالی که گوشه قالی سلیمانش نشسته