ورق میزند. عکسها اغلب سیاه و سفید هستند. عکس خود ننه زهرا با چادری که گلهای زیر سفید دارد و درحیاط ایستاده است. عکس عباس توحیدی پسر قنادی تهران. عکس عموجعفر که در یکی از روزهای گرم تابستان از من میخواست الاغی را به صحرا ببرم و من نبرده بودم. عمو سر در پیام گذاشته و من فرار کرده بودم تا هر دو به فاصله یک فریاد از هم برسیم به گندمزار و همانجایی که پسرعمو کار میکرد. عکس پسرعمو عادل. ننه زهرا عکس کودکیهای مرا چنان با دقت نگاه میکند که انگار نخستین بار است میبیند. عکس من و موتور سیکلت ایژ که مال پسرعموست. عکس آقاجون و حیاط ما در مارالان. عکس سربازیام با مادر.
وقتی عکس را سمت لبهایش میبرد، سرم را به عادت اهل زمین برمیگردانم و انگار طاقت دیدار ندارم. عکس کمال غفوری رئیس فنی و حرفهای. آبشار کوچک مرمر در موسالو. همان روز گرمی که دلم لک زده برای آبتنی در آنجا. عکسی من کنار اسبی که میخواستم با او در بروم و سواری کنم که جلویم را گرفتند.
اصفهان و عکس من وقتی به مسابقات آموزشگاهی رفته بودیم کنار لکوموتیوی قدیمی.
اصفهان و سی و سه پل.
دبیرستان سالار (شهید خراسانی)
عکس عموی بیوک آقا توحیدی.
ننه صفحهی آلبوم را همچنان ورق میزند و باز نامه تا شدهای را میبیند که نامه پذیرش من است به تاریخ 12 نوامبر 1979.
انتاریو. کانادا. بیوک آقا توحیدی رفته بود و من هم سودای رفتن داشتم که وضع مالی اجازه نداد.
ننه زهرایم آلبوم را میبندد. آه میکشد و نمیداند آقاجون بعد از ظهر آن روز با دو بلیت قطار به خانه خواهد آمد تا به مشهد بروند.