مهمان باد و باران صفحه 105

صفحه 105

ورق میزند. عکسها اغلب سیاه و سفید هستند. عکس خود ننه زهرا با چادری که گلهای زیر سفید دارد و درحیاط ایستاده است. عکس عباس توحیدی پسر قنادی تهران. عکس عموجعفر که در یکی از روزهای گرم تابستان از من میخواست الاغی را به صحرا ببرم و من نبرده بودم. عمو سر در پیام گذاشته و من فرار کرده بودم تا هر دو به فاصله یک فریاد از هم برسیم به گندمزار و همانجایی که پسرعمو کار میکرد. عکس پسرعمو عادل. ننه زهرا عکس کودکیهای مرا چنان با دقت نگاه میکند که انگار نخستین بار است میبیند. عکس من و موتور سیکلت ایژ که مال پسرعموست. عکس آقاجون و حیاط ما در مارالان. عکس سربازیام با مادر.

وقتی عکس را سمت لبهایش میبرد، سرم را به عادت اهل زمین برمیگردانم و انگار طاقت دیدار ندارم. عکس کمال غفوری رئیس فنی و حرفهای. آبشار کوچک مرمر در موسالو. همان روز گرمی که دلم لک زده برای آبتنی در آنجا. عکسی من کنار اسبی که میخواستم با او در بروم و سواری کنم که جلویم را گرفتند.

اصفهان و عکس من وقتی به مسابقات آموزشگاهی رفته بودیم کنار لکوموتیوی قدیمی.

اصفهان و سی و سه پل.

دبیرستان سالار (شهید خراسانی)

عکس عموی بیوک آقا توحیدی.

ننه صفحهی آلبوم را همچنان ورق میزند و باز نامه تا شدهای را میبیند که نامه پذیرش من است به تاریخ 12 نوامبر 1979.

انتاریو. کانادا. بیوک آقا توحیدی رفته بود و من هم سودای رفتن داشتم که وضع مالی اجازه نداد.

ننه زهرایم آلبوم را میبندد. آه میکشد و نمیداند آقاجون بعد از ظهر آن روز با دو بلیت قطار به خانه خواهد آمد تا به مشهد بروند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه