آنجا که بودید، اینو ندیدین؟ یا کسی شبیه به این؟
آب در هاون میکوبید برادر خوب من. وقت نماز میشود و مادر میرود وضو میگیرد. دلش نمیآید وقتی او نماز میخواند درِ حیاط بسته باشد.
- اگه بچهام اومد نذار پشت در بمونه!
با این خیال نمازش را آغاز میکند. وسط نماز سر و صدای کوچه اوج میگیرد.
- آمد!
بند دل مادر را میبینم که پاره میشود. صورتش الو میگیرد. آن یک کلمه چون چکشی میخورد به دیوارههای قلب خستهاش و زانوهایش میلرزد. نشسته میشود و نفسش به شماره میافتد. «کاشکی پدر بچهها خونه بود. کاش تنها نبودم. خدا کند صمد جاییش طوری نشده باشد...»
اینها و بسیارتر از اینها به ذهن مادر هجوم میآورد. همسایهای درِ حیاط را با فشار دست باز کرده و فریاد زده است؛ آمد! و منظورش صرّافی بوده و ننه زهرایم خیال میکند صمدش به خانه بازگشته است.
از آن روز به بعد بیماری قلبی مادر جدیتر میشود. زمستان روزی از روزهای سرد بهمن ماه 1369 است و قرار است طاقت قلب مادر تمام شود. لحظههای دشواری است در راهرو بیمارستان.
آقای عطایی را میبینم که در سوگ مادرش بدجوری دلشکسته است. مرد راوی را در یکی از اتاقهای بخش میبینم که زمستان است و پیش چشمانش روی صفحه مونیتور خط ممتد و صدای بوق تا اعماق وجودش طنین میاندازد و مادرش تمام میشود.
ننه زهرای من نیز تمام میشود.
هشت سال انتظار. هشت سال تب و تاب و تشنهی دیدار. هنوز مانده تا مهمانیِ باد و باران و آفتاب تمام شود و باقیمانده مرا پیدا کنند.