فصل هشتم: غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
***
به شهر خود روم و شهریار خود باشم / حافظ
بار دیگر با خود تکرار میکنم که من با ابرهای جهان نسبت دارم و قوم و خویش برف و بارانم.
روزهای نخست نوروز از راه رسید.نه ننه زهرایی بود تا همه چیز را بریزد وسط حیاط و بشوید و بسابد و برق بیندازد و نه دستهای سبز او تا سبزی برویاند و سمنو بپزد. صمد هم به خانه نبود تا از دیوار راست بالا برود و با ادا و اطوارش ننه زهرا و دیگران را بخنداند. این جوری بود که خانه بدجوری سوت و کور بود. حالا کسی دلش نمیآمد در خانه ما را به صدا درآورد.
اما نه که دلم تنگ بشود برای زمین و خانه و تخممرغهای رنگی و نه! ما از این مرحله عبور کردهایم و با آفریدگار خویش معاملهای کردهایم. به هر حال بیست و پنج سال زمان سپری شده بود در شهر و دیاری که شاید با اغماض اسمش را میشد