زندگی گذاشت. اما آن شهر خاکش مرا چون گیاهی پرورانده بود با این وجود روزهای گرم تابستان در راه بود تا من با یک رژیم اساسی هر روز بیش از روزِ پیش کاهش پیدا کنم.
روزهایی که باد میوزید، تمام هستی تازهام هشیار میشد و انگار همه اخبار شهر و دیارم به من میرسید. جنگ رسیده بود به روزهای پس از قطعنامه و مبادله اسرا و بیشتر آزدگان به خانههایشان بازگشته بودند. روزهایی که باران میبارید به صدای غریبش گوش میدادم. قطرهها را حس میکردم و رملهای تشنه را درک میکردم که زندگی مینوشیدند و به رغم سیل خونی که در مرزهای میهنم جاری بود. باران پاک بود و همه بدیها روی زمین را میشُست و «صمد اقدمی» همچنان زیر باران و به زیر خاک و غبارِ سالیان ایستادگی میکرد هر چند روز به روز تراشیده میشد و با غبار روزگار میپیوست.
به قول شاعر
من نمیدانم خیالم یا غبار حیرتم
چون سراب از دور چیزی اعتبارم کردهاند
میرفتم و عالم را میگشتم. در حاشیه خاطرههایم قدم میزدم و این جوری تبدیل میشدم به غبار تا هر چه سبکتر باشم. خودم را چون خیال و به شکل ابرهای به هم فشرده سفید خاکستری میدیدم و شعری با کوبش دف در سراسر دشت طنین میانداخت و دوستش میداشتم:
به رنگ ابر پنهان است دریا در غبار من
اگر خاک مرا جویند چشمتر شود پیدا
اوضاع چنین بود و پس از مرگ مادر اشتیاقی به پرسه زدن در شهر و دیار خویش نداشتم.
روزهای پاییز چون عبور باید سرد از باقی ماندهام گذشته بود و دی ماه به هفته