آخرش رسیده بود و دوستان کاوشگر به آن حوالی رسیده بودند. منطقه عملیانی والفجر یک.
شناختن من و خواندن پلاک رنگورو رفتهام کار آسانی نبود. با این حال جمع و جورم کردند و داخل کیسهای ریختند. خداحافط رملهای روان. خداحافظ باد و باران. خدانگهدار آفتاب عزیز. مهمانتان بودم از زمستان سال 1361 و حال نوبتِ بازگشت است به زادگاهم. به شهری که دیگر برایم مادر ندارد به شهری که ننه زهرایم تا آخرین ثانیههای زندگیاش به من فکر میکرد و پیوسته به یاد من بود.
رضا اکبری باد داوود حاجی سالم تماس میگیرد.
یکی را آوردن. انگار صمده، میتونی بیایی واسه شناسایی؟ داوود میآید و نگاهی به اوضاع درهم ریختهام میکند. کاپشن زرد ورزشیام را که به رنگ نارنجی بود، به یاد میآورد، پیراهن مال تیم ملّی بود و بقیه مشکی رنگ داشت. بعد چشم میدوزد به زیپ پیراهنم.
- خودشه. این صمد اقدمیه!
اشک در چشمهایش جمع میشود و در چشمهای رضا هم.
یاد شب عملیات میافتد داوود و آن درخت سدر تنها و حرفی که به من زده بود.
و آن خیال معصوم که درخت در دل تاریک شب بر اثر اصابت خمپاره یا گلوله توپ به آن شکل و شمایل درآمده بود.
کار تمام شده بود. مرا شناخته بودند.
راستش فکر نمیکردم پس از فوت ماردم یک روز به تبریز برگردم و توی کوچهپسکوچههایش پرسه بزنم. هر چه بود دور هم بودیم من و باد و باران من و آفتاب گرم سوزان و رملهایِ آشنایِ بیپایان.
چقدر به هم ریختهام من! با این اوضاع میبرندم آرامستانِ «بقائیه» و باقی مانده مرا به خاک میسپارند. با پلاک رنگ و رو رفتهام با همان کاپشن نارنجی زیپدارم که
شب عملیات از زیر بادگیر قهوهای پوشیده بودم.
به حساب زمین سالها باید بگذرد تا به فکر نوشتن زندگینامه من بیفتند و مرد راوی تصمیم گرفته زندگینامه مرا بنویسد. مشکلی نیست. بگذار برود سراغ دوستانم. پیش احمد و آقای عطایی و با آنها مصاحبه کند.
بعد بنشیند و مرا از دل خاطرههای غبارگرفته بیرون بیاورد. عیبی یوخ(1)!
دی ماه 1394
1- عیبی ندارد، ایرادی ندارد