- قشنگه؟
داشت از من میپرسید. دلم آتیش گرفت خواهر. من از بیبچگی و اجاق کوری داشتم دیوانه میشدم و او مادر سه بچه بود و حالا آواره کوی و برزن بود. گفتم:
- خیلی قشنگه لیلا خانوم! مبارکه.
در حالی که دور میشد، چند بار تکرار کرد:
- خانوم!؟ لیلا خانوم!
پوزخند زد و گریخت.
روایت مرد راوی
آه دوست شهیدم! دوباره آمدهام سرکوچه حسن درزی. آمدهام خانه حاج یداله و گوهرتاج خانم را ببینم. همان خانهای که زمستان سال 1336 در آنجا به دنیا آمدی امّا چه کنم که باز آن خاطرهی دردناک را دیدم. نمیدانم قبر لیلا کجاست آقا صمد! اگر میدانستم هر هفته یا هر ماه یک النگوی بدلی میگرفتم. یک النگوی قرمز با خالهای سفید و میرفتم روی سنگ قبرش میگذاشتم - سنگ!؟ و میگریستم و از او میخواستم مرا ببخشد. چه شهریورهای زیادی گذشته است. هیچ وقت به کسی نگفتهام که عصر یکی از روزهای آخر تابستان به زنی ویران شده و بیپناه سنگ پرت کردهام. نمیدانم! شاید دل من شکل یک النگوست! النگویِ ارزان قیمتی که برای همیشه شکسته است
***
من به سال 1361 در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی همچنان جوان ماندهام اما او مانده است تا پیر شود و با نوشتنِ خاطرات و زندگیِ ما پیرتر شود. مرد راوی ده سالگیاش را میبیند که با انبوه بچهها در سرازیری همین کوچهی حسن درزی سر در پیِ زنی دیوانه گذاشتهاند. خم میشود. سنگی از روی زمین برمیدارد و پرت میکند.