مهمان باد و باران صفحه 18

صفحه 18

برای گوهرتاج خانوم و ماهیهایش میسوزد. دلم برای خودم میسوزد اما چارهای نیست. پدر میگوید باید برویم!

میرویم به سه راهی مارالان و کوچه تخمهفروشان. برادرم احمد هم دل میکَنَد از دبستان حکمت. درِ بزرگی داشت آن مدرسه با حیاط بزرگ و ردیف درختان تبریزی در پایین حیاط. دم کوچه لوطی ابراهیم بود آن مدرسه و مسجد میرآقا قرینه مدرسه بود و آن سوی میدانچه هم دبستان دولتی فیّاض. وسط میدانچه یک درخت چنار قدیمی بود. «میری» بیسر و سامان بود و چسبیده به تنه درخت دکّه داشت. خروس قندی و شکلات و بیسکویت و آدامس میفروخت. گاهی میری بالا و پایین میپرید و به یاد عشق از دست رفتهاش سینه میزد. بچهها دورهاش میکردند. کف میزدند و بعضیها از شکلات هایش کش میرفتند.

روزهای چهارشنبه سوری میدانچه پُر میشد از سبزی عید و طشتهای ماهی و صدای سوت و جغجغه و فرفرههای رنگی. احمد هم دلش نمیآمد دل بکند اما دل کندیم و آمدیم به محله جدید و او رفت مدرسه شهید خراسانی. من پنج سالم بود و جنب گرمابهی حسینی زنی بود که سه تومن میگرفت و قرآن یاد میداد.

قبل از آنکه به مدرسه قاآنی بروم، میرفتم پیش آن زن و از روی جزء سیام قرآن یاد میگرفتم. قل هو الله اَحَد، الله الصَّمد. نام من نام یکی از اسمهای خدا بود. روزی که این موضوع را فهمیدم با خوشحالی در خانه گفتم. ننه زهرایم خندید و در آغوشش گرفت. پدر سکهای دو ریالی جایزه داد. احمد داشت مشق مینوشت.

امروز مدرسه قاآنی شده دبستان شهید هوشیار.

وقتی به مدرسه قاآنی میرفتم، یکبار دیگر اسبابکشی کردیم تا کمر و دست و پای ننه زهرایم بیشتر درد کند تا بیاییم به کوچه «میرزا نایب». حیاط نقلی که از در وارد میشدی در سمت راست توالت بود و چسبیده به آن آشپزخانه بود در یکسوی حیاط. کف حیاطمان موزائیک بود با کرت کوچکی که ننه زهرایم بعدها در آن سبزی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه