مهمان باد و باران صفحه 19

صفحه 19

و ریحان و مرزه میکاشت. سوی دیگر حیاط نقلیمان دو اتاق بود. حیاطمان اگرچه کوچک بود اما ننه زهرایم با همه خستگی و درد کمر لبخند میزد.

- خلاص شدیم از اجاره نشینی!

پدر هم راضی بود.

- هر چی باشه خونه خودمونه!

میرزا نایب بنبست بود و تهِ این بنبست دیوار شکستهای بود که از آنجا میرفتیم باغ «میرزا ابوالفضل». باغ بزرگی بود و از آنسو وصل بود به دیوار شیر و خورشید. گوشهی باغ چند درخت را بریده بودند و محوطهای درست شده بود برای بازی والیبال. نوههای آمیرابوالفضل رفیقمان بودند و آنها برای بازی میآمدند و روزهایی هم که آنها نمیآمدند، خودمان میرفتیم و کسی کاری به کارمان نداشت. اصغر، حیدر، داود، شهروز و پسر همسایه دیوار به دیوارمان عباس. به سرعت دوستان تازهای پیدا کرده بودم و توی باغ میرابوالفضل درختهای بادام و سنجد و سیب و گوجه بود، اما خیلی خدمت درختها نمیرسیدیم و بیشتر بازی میکردیم.

گاهی خواب میدیدم که برگشتهایم کوی سُرخاب و کوچه حسن درزی. درِ هشتیِ خانه حاج یداله بسته است. مادر از پشت دیوار میگوید که دلمان تنگ شده برای شما. صدای زنی که شبیه صدای گوهرتاج خانم است، میگوید که همه ماهیها را گربهها خوردهاند. ننه زهرایم گریه میکند، آقاجون پکر میشود. احمد میرود و پای دیوار مینشیند. خبری از داداش محمود نیست. من هم گریهام میگیرد.

نادیا میپرسد:

- صمد! نه اؤچون آغلیرسان؟!

یعنی صمد تو چرا گریه میکنی؟ نادیا عروس آقای «دیلمقانی» است. داخل هستی دو درِ چوبی بود. در خانه حاج یداله طوسی بود با کوبهی برنجی که شکل دست بود. درِ خانهی آقای دیلمقانی به رنگ قهوهای روشن بود و آیفون هم داشتند. آقای

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه