دیلمقانی مردی قد کوتاه بود. کلاه شاپو به سر میگذاشت و عینک ته استکانی میزد. کت و شلوار میپوشید و زمستان و تابستان دکمههای کُتش بسته بود. دو پسر داشت. پسر اوّلش رفته بو چکسلواکی و برق خوانده بود. همه به او آقای مهندس میگفتند. موهای سرش سیاه و موجدار بود و چشم و ابرو مشکی. همانجا با نادیا خانم ازدواج کرده بود و او را به عنوان عروس آورده بود تبریز. زن جوان و قد بلندی بود و میگفتند که ورزشکار هست و در کشور خودش والیبال بازی میکرده است. او زن مهربانی بود. فارسی نمیدانست ولی در عرض چند ماه ترکی را خوب یاد گرفته بود. از خجالت سرم را پایین میاندازم. چه جوری به او بگویم که دلم برایِ خانه گوهرتاج خانم و ماهیهای و درختهای حیاط تنگ شده است.
نادیا میرود خانه و چند دقیقه بعد با کتابی برمیگردد. وقتی کتاب را پیش رویم باز میکند جنگلی با درختان و روباهِ مادر و بچههایش پیش چشمانم گشوده میشود. از آن کتابهایی که نقاشیهایش برش خورده وقتی بازش میکنی خانهها و منظرههایش پس و پیش میشوند و درست مثل آنکه شکلها مقابل چشمهایت زنده شده و دوست داری بروی داخل نقاشی. میروم داخل نقاشی. جنگل مثل «شاهگلی» است. گوهر تاج خانم دست دراز میکند و از درخت برایم گیلاس میچیند. گیلاس طعم آب نبات چوبی میدهد. در همین موقع باد تندی میزود. سگهای ولگرد زیادی دنبال روباه و بچههایش میدوند. احمد میگوید فرار کن صمد! مادر پای درختی روی چراغ و داخل ماهیتابه غذا میپزد. داداش محمود با چوبدستی بلندی در دست دنبال سگها میدود. قبلم تند میتپد. از داخل جنگل میآیم تا به هشتی خانهمان میرسم. نادیا کتاب را میبندد و میدهد دستم. میگوید که مال تو. چشمهایم چهارتا میشود و میخندم. نادیا هم میخندد. کتاب سحرآمیز مال من میشود. با آن کتاب میتوانم به همه بچههای «حسن درزی» و «مارالان» پُز بدهم. باید مواظب باشم کتاب را از دستم نقاپند. کسی نمیتواند خط آن کتاب را بخواند امّا در دوران دبستان آن