مهمان باد و باران صفحه 24

صفحه 24

کوچک را از اینسو میاندازم تا باد از راه پلهها سرازیر نشود و همه چیز را به هم نریزد و داد مادربزرگ در نیاید.

پا میکشم سمتِ لبه پشت بام و سرک میکشم به کوچه. عجیب است، کنار تیر چراغ برق صمد اقدمی ایستاده و دارد مرد راوی را که به دور دستها خیره شده نگاه میکند.

آخرهای شهریور خبری از دانههای درشت و سفید و شیرین توت نیست. خدا میداند چقدر دلم به حال درخت قدیمی توت میسوزد. چند سال دیگر این درخت را خواهند برید و شش ماه بعد از آن، پدربزرگ عمرش را به شما خواهد داد. مش احمد آقا نقاش. همنام برادر شهید اقدمی. مردی که عشق و گریههایش در هیئتهای عزاداری برای اباعبدالله الحسین (ع) مشهور بود و هر سال با مختصر پسانداز سالیانهاش میرفت مشهد پا بوس امام رضا (ع) و یکراست مسافرخانه حاج آقا جان. بعد از پدربزرگ، مادربزرگ تنهاترین زن روی زمین میشد و رفتهرفته بیماری فراموشی میآمد سراغش. آنوقت در کوچههای دور و اطراف تازا خیاوان راه میافتاد و دنبال خانه گمشدهاش میگشت. غافل از آنکه خانهای که در پانزده سالگی به عنوان عروس به آنجا آمده، شصت و چهار سال آنجا زندگی کرده و صاحب چند پسر و یک دختر شده بود، مدتها پیش فروخته شده و به جایش آپارتمانی چهار طبقه روییده است. باید راه بیفتم و از سرازیری کدخداباشی برسم به پشت باغ امیر. مادربزرگ در حیاط را باز میکند و صدایم میکند من ولی پارچ سفالی را برداشتهام و هرچه کرم خاکی توی باغچه بود، گرفته و توی پارچ انداختهام. کرمها با رنگهای قهوهای و قرمز تیره درهم وول میخورند. تا نیمه پارچ را پر از آب میکنم و کرمهایخاکی، آبی میشوند!

مرتضی یکی از بچههای تُخس کدخدا باشی میگوید:

- بدبخت دیوونه!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه