مهمان باد و باران صفحه 25

صفحه 25

پارچ را میگذارم پای دیوارِ خانه عبداللهخان و یقهاش را میگیرم.

- دیوونه خودتی که گربههه رو دارش زدی!

هلام میدهد. پایم میخورد به پارچ و پرت میشود و میشکند. مرتضی محکم میزند پسِ گردنم. برمیگردم و با کلّه میروم توی صورتش. خون دماغ میشود ولی مثل چوب خشکش میزند و چشمهایش گرد میشود. با انگشتش هزاران هزار، کرم خاکی را نشان میدهد که از در و دیوار و کف کوچه و تیر برق بالا میروند. مرتضی کرمها را میکَنَد و دور میاندازد و در همانحال که پا به فرار میگذارد میگوید: دیوونه!

میایستم تا ببینم آخرش چه میشود. کرمها وول میخورند و مادربزرگ صدایم میکند.

***

عباس میگوید:

- برویم شیرینی شکلات بیاوریم بفروشیم!

نفری دو تومن روی هم میگذاریم و دو نفری میرویم میدان دانشسرا. عباس سینی کهنهای در دست دارد. دور میدان قرینه دانشسرا مردی به نام آقای توکّلی مغازه شیرینیپزی دارد و ریس و نوقا میپزد که شیرینیهای تبریزند.

با تعطیلی مدارس و در فصل تابستان، محصلهای سینی به دست روانه مغازه او میشوند. شیرینیهایی که میفروشد شکل سیب هستند و به آنها «آلما» میگوییم. سه رنگ قرمز و سبز و سفید دارد این آلماهای قشنگ.

اندازه چهار تومن شیرینی بیاوریم، حدود هیجده هزار یا دو تومن منفعت میکنیم. یک تومنش مال من و یک تومنش هم مال عباس. همانجا دم مغازه، ریس و نوقا را میچینیم کنار هم و گوشه سینی هم ده تا آلمایِ متوسط، یکی ده شاهی.

پای درخت بلند چنار درنگ میکنم. آن سوی میدان، دیگر دانشسرا نیست.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه