پارچ را میگذارم پای دیوارِ خانه عبداللهخان و یقهاش را میگیرم.
- دیوونه خودتی که گربههه رو دارش زدی!
هلام میدهد. پایم میخورد به پارچ و پرت میشود و میشکند. مرتضی محکم میزند پسِ گردنم. برمیگردم و با کلّه میروم توی صورتش. خون دماغ میشود ولی مثل چوب خشکش میزند و چشمهایش گرد میشود. با انگشتش هزاران هزار، کرم خاکی را نشان میدهد که از در و دیوار و کف کوچه و تیر برق بالا میروند. مرتضی کرمها را میکَنَد و دور میاندازد و در همانحال که پا به فرار میگذارد میگوید: دیوونه!
میایستم تا ببینم آخرش چه میشود. کرمها وول میخورند و مادربزرگ صدایم میکند.
***
عباس میگوید:
- برویم شیرینی شکلات بیاوریم بفروشیم!
نفری دو تومن روی هم میگذاریم و دو نفری میرویم میدان دانشسرا. عباس سینی کهنهای در دست دارد. دور میدان قرینه دانشسرا مردی به نام آقای توکّلی مغازه شیرینیپزی دارد و ریس و نوقا میپزد که شیرینیهای تبریزند.
با تعطیلی مدارس و در فصل تابستان، محصلهای سینی به دست روانه مغازه او میشوند. شیرینیهایی که میفروشد شکل سیب هستند و به آنها «آلما» میگوییم. سه رنگ قرمز و سبز و سفید دارد این آلماهای قشنگ.
اندازه چهار تومن شیرینی بیاوریم، حدود هیجده هزار یا دو تومن منفعت میکنیم. یک تومنش مال من و یک تومنش هم مال عباس. همانجا دم مغازه، ریس و نوقا را میچینیم کنار هم و گوشه سینی هم ده تا آلمایِ متوسط، یکی ده شاهی.
پای درخت بلند چنار درنگ میکنم. آن سوی میدان، دیگر دانشسرا نیست.