مهمان باد و باران صفحه 26

صفحه 26

سربازخانه روسهاست. قرار است اتفاق مهمی بیفتد. پدرم همه چیز را به یاد میآورد و میگوید:

مرا از روستایمان فرستاده بودند تبریز. روستای موسالو از توابع هریس. آمده بودم تا درس بخوانم. سیدی بود که سهم امام را از روستایمان جمع میکرد و به تبریز میآورد. خانه آنها در محله چوسدوزان یا همان کفشدوزان بود و رفت و آمد خانوادگی داشتیم. هر روز صبح میآمدیم دربند حاج صرّاف واقع در خیابان تربیت و در مدرسه «پرورش» درس میخواندیم. ناهار میرفتیم حجره پدر آن سید در بازار و بعد از ظهر دوباره برمیگشتیم مدرسه. عصر هم میآمدیم بازار و راهی محله چوسدوزان میشدیم. پدر همین سید میگفت که من نوجوان بودم و روز عاشورا بود. قرار بود اتفاق مهمی بیفتد. میگفت که آنها را از باغشمال یا همان گردشگاه تبریز از دورهی قاجار، توی ارّابه به محل اعدام آوردند.

برای آنکه ثقهالاسلام و یارانش را تحقیر کنند، آنها را با سه ارابه که مخصوص حمل کاه بود، به محل اعدام آوردند. پدرم میگفت که پدر همین سید بعدها ارادت به شهید نیکنام ثقهالاسلام تبریزی پیدا کرده بود چراکه او حاضر نشده بود دین و مردم و مملکت را بفروشد و پای خفّتنامهای را که روسها از او درخواست میکردند، مُهر و امضا کند. برای همین روز اوّل محرم او را دستگیر کردند و روز عاشورا یعنی نُه روز بعد به اتفاق شش نفر از یارانش در همین محل دانشسرا دارش زدند.

- چرا ماتت برده صمد!؟

عباس شانهام را گرفته و تکانم میدهد. چشمم به سینی دست او و شیرینیها میافتد و راه میافتم. باید هرچه زودتر به محلهمان برگردیم. اگر از همین میدان دانشسرا در جهت کوه «عینالی» میرفتم، توی خیابان ثقهالاسلام بودیم و سیدحمزه و پشت باغ امیر اما دیگر آنجا خانهای نداشتیم. باید برمیگشتیم محله مارالان.

تا سر ظهر شیرینیها را میفروشیم و تمام میکنیم. نفری یک آلما هم خودمان

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه