مهمان باد و باران صفحه 28

صفحه 28

فصل سوم: بالش های خیس

***

امروز اربعین است. کشیده میشوم سمت بازار. بازار تبریز از آن بازارهای تاریخی است و تیمچهها و دالانهای تو در تویش را با آن گنبدهای آجری دوست دارم. ما در محله مارالان هیئت داشتیم. هیئت پنج تن آل عبا. حسن بابایی و محمد حسننژاد از نوحهخوانهای هیئت ما بودند. کنار مهران رود، دم ورودی بازار درنگ میکنم. هوا ابری است و هر آن احتمال دارد برف ببارد.

تبریز مهآلود!

این منم. صمد اقدمی. فرزند تو. خوب نگاهم کن. ببین مرا میشناسی؟! آن روزها روی پل مردانی کنار بساطهای کوچک خود مینشستند. تسبیح و انگشتری و سنجاق قفلی و نخ تسبیح و توتون و فندک و چاقو و این جور چیزها میفروختند. همه آنها ناپدید شدهاند و به جای آنها مغازههای بازار سنتی ساختهاند. آب مهران رود، پر زور به راه خود میرود تا به تلخه رود برسد. صدای نوحهخوان ما بلند میشود.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه