فصل سوم: بالش های خیس
***
امروز اربعین است. کشیده میشوم سمت بازار. بازار تبریز از آن بازارهای تاریخی است و تیمچهها و دالانهای تو در تویش را با آن گنبدهای آجری دوست دارم. ما در محله مارالان هیئت داشتیم. هیئت پنج تن آل عبا. حسن بابایی و محمد حسننژاد از نوحهخوانهای هیئت ما بودند. کنار مهران رود، دم ورودی بازار درنگ میکنم. هوا ابری است و هر آن احتمال دارد برف ببارد.
تبریز مهآلود!
این منم. صمد اقدمی. فرزند تو. خوب نگاهم کن. ببین مرا میشناسی؟! آن روزها روی پل مردانی کنار بساطهای کوچک خود مینشستند. تسبیح و انگشتری و سنجاق قفلی و نخ تسبیح و توتون و فندک و چاقو و این جور چیزها میفروختند. همه آنها ناپدید شدهاند و به جای آنها مغازههای بازار سنتی ساختهاند. آب مهران رود، پر زور به راه خود میرود تا به تلخه رود برسد. صدای نوحهخوان ما بلند میشود.