مهمان باد و باران صفحه 55

صفحه 55

اجاره کرده بود. رودخانه از دهنههای پل عبور میکند و پایین میرود.

خیابان ثقهالاسلام را بالا میکشم و مقابل ورودی «تکیه حیدر» میرسم. آنجا لحظهای دستگیری شهید نیکنام را میبینم.

یکی از روزهای سرد دی ماه است. شهر پس از پشت سرگذاشتن زد و خوردهای خونین، حال و هوای دیگری دارد. انگار در هر هشتی و یا داخل هر کوچهای چند نفر کمین کردهاند. کنسول روس توانسته با نیرنگ مقاومت جنگجویان را در هم بشکند. سالداتهای بسیاری اعزام شده و در کنار شهر اردو زدهاند.

طرفهای عصر است و آقا در حالی که عباس مشکی و کلفتی روی دوش دارد به اتفاق خدمتگراز خاص خویش از خانه بیرون میآید. صدای نعلین آقا روی سنگفرش کوچه در گوش میرزا اسداله جور دیگری است. آقا میخواهد به خانه «افتخار الملک» حکیم برود و درباره اوضاع نابهسامان شهر با او گفتوگو کند. نگاهش به جایی است که میرزا اسداله نمیداند کجاست. او ولینعمت خود را بیش از هر زمان دیگر غرق در اندوه و اندیشه میبیند. آقا با خود فکر میکند که آخر و عاقبت کار چه خواهد شد. آیا اشغالگران روس به زودی شهر را ترک خواهند کرد؟ روسها بعد از آنکه جنگجویان سلاحهای خود را تحویل دادهاند، تا کی به بازداشت و تعقیب ادامه خواهند داد؟ کار مشروطه که آن همه خون دل برایش خورده شده به کجا خواهد کشید؟

بخار از دهان و بینیشان بیرون میزند و آفتاب چند ساعت بیشتر تا غروب فاصله ندارد.

آقا نجواکنان با خود میگوید: سرانجام این بگیر و ببند چه خواهد شد؟ میرزا اسداله متوجه نمیشود. نزدیک انتهای کوچه که میرسند، از آن طرف صدای حرکت کالسکهای روی سنگفرش کوچه طنین میاندازد. کالسه سوی دیگر کوچه میپیچد و میآید تا میرسد دم در خانه آقا.

داخل کالسکه به جز «ویدینسکی» و یک صاحبمنصب روس تزاری به نام

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه