«واخمان» کس دیگری نیست. ویدینسکی معاون کنسول روس در تبریز است. میانه بالاست و شق ورق راه میرود و روسی را تند حرف میزند. دماغی عقابی دارد و کمی رنگپریده به نظر میرسد. او فارسی را با لهجه تاجیکی حرف میزند.
عبدالحسین، یکی از برادران کوچک آقا با دو نفر از دوستانش در حال خداحافظی است که «ویدینسکی» سراغ آقا را میگیرد.
- ببخشید! تشریف ندارند. رفتهاند خانه یکی از دوستان!
ویدینسکی دندان قروچه میکند اما خشمش را فرو میخورد. سر برمیگرداند و نیمنگاهی داخل کالسکه میکند. انگار دو دل است. نمیداند چه باید بکند. آیا به قنسول خانه برگردد یا همان جا بماند؟ واخمان از درِ باز کالسکه سرک میکشد و بعد پا روی رکاب میگذارد. آن وقت صدای بلند و خشداری ویدینسکی را به خود میآورد.
ویدینسکی سراسیمه بالا میپرد و کالسکه به تاخت طول کوچه را طی میکند و خود را به آقا میرساند. صاحبمنصب روس که شانههای پهن و شمشیر حمایلاش او را ترسناک نشان میدهد، از کالسکه پایین میپرد و احترام نظامی به جای میآورد و شروع میکند به تند و تند حرف زدن.
آقا به چهره او نگاه نمیکند. نگاهش را به سنگفرش کوچه دوخته و حرفهای او را تحمل میکند. واخمان ساکت میشود. آقا رویش را سمت دیوار میگیرد و میگوید:
- من چه میفهمم تو چی داری میگویی؟!
در این لحظه ویدنسیکی جلو میآید و بعد از ادای احترام میگوید:
ژنرال قنسول سلام رساندند و خواهش کردند که چون جلسهای دارند، جناب عالی هم تشریف بیاورید!
آقا شتابزدگی را در حرکات آندو میبیند.