ابوطالب علیه السلام اول من اسلم ولکن لم یظهر اسلامه الا حین موته صفحه 77

صفحه 77

1- کافی کلینی، ج1/243.


2- - خصال، ص280، احتجاج، ج1/322، بحارالأنوار، ج10/37.
3- - حجر/95-94.

گوید: این آیه در مکّه سه سال پس از شروع نبوّت رسول خدا(صلی الله علیهو آله وسلّم) نازل شد، توضیح این که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلّم) روز دوشنبه به نبوّت و پیامبری مبعوث گردید، و علی(علیه السلام) روز سه شنبه ایمان آورد، و سپس خدیجه بنت خویله همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آورد، و بعد از او ابوطالب با جعفر آمدند و چون دیدند آن حضرت نماز می خواند و علی در سمت راست او به نماز ایستاده ابوطالب به فرزند خود جعفر گفت: تو نیز در کنار پسر عمّ خود بایست و جعفر در طرف چپ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلّم) ایستاد، و آن حضرت جلوتر ایستاد و علی و جعفر پشت سر او قرار گرفتند، و از آن پس همواره علی و جعفر و زیدبن حارثه و خدیجه، با آن حضرت نماز می خواندند، و پس از سه سال خداوند آیه

«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِین» را نازل نمود.(1)

اسلام حضرت ابوذّر

و اما اسلام ابوذّر: از قرائن استفاده می شود که اسلام او در سال چهارم و یا پنجم بعثت واقع شده است، و او چهارمین نفر بوده که ایمان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلّم) آورده است، چنان که صاحب کتاب المجموع ج4/35 به آن اعتراف نموده و از این نقل ظاهر می شود که دعوت آن حضرت در آن هنگام علنی بوده است. بخاری از ابی حمزه از ابن عباس نقل کرده که او گفت: آیا بگویم که ابوذّر چگونه اسلام آورد؟

ابوحمزه گوید: گفتم: آری. ابن عباس گفت: ابوذّر قصّه ی خود را برای من چنین نقل کرد: او گفت: «من مردی از قبیله ی غفّار بودم و شنیدم که در مکّه مردی ادعای نبوّت و پیامبری کرده پس به برادرم گفتم: تو نزد او می روی و خبر او را برای من می آوری، و برادرم نزد او رفت، و خبری از او برای من نیاورد، تا این که خود جراب و عصایی برداشتم و وارد مکّه شدم، و از آب زمزم نوشیدم و نمی خواستم از کسی سؤال کنم، تا این که در مسجدالحرام علی(علیه السلام) به من برخورد نمود و فرمود: مثل این که مرد غریبی هستی؟ گفتم:

آری فرمود: بیا به منزل ما. پس من همراه او حرکت کردم و او از من سؤالی نکرد، و من نیز از او سؤالی نکردم، و چون صبح شد، به مسجدالحرام بازگشتم تا درباره ی او از کسی سؤال کنم، و احدی از حال او به من خبر نداد، تا این که باز علی(علیه السلام) به من رسید و فرمود: آیا هنوز تو منزل خود را نیافته ای؟ گفتم: نه. فرمود: با من بیا و سپس فرمود: کار تو چیست؟ و برای چه به این شهر آمده ای؟ گفتم: اگر سرّ من را فاش نمی کنی برای تو می گویم. فرمود: چنین خواهم کرد، پس من گفتم:

به ما خبر رسیده که مردی در این شهر خود را پیامبر می داند، و من برادرم را فرستادم تا با او سخن بگوید و او بازگشت و خبری از او به من نداد، و من خود آمدم تا او را ملاقات نمایم. پس علی(علیه السلام) به من فرمود: راه را پیدا کرده ای، پس همراه من بیا و هر کجا من وارد شدم تو نیز وارد شو، و اگر من کسی را دیدم و برای تو از او هراس داشتم، روی خود را به دیوار می کنم مثل این که می خواهم کفش خود را اصلاح نمایم و تو به راه خود ادامه بده.


1- - تفسیر قمی، ج1/377، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج13/268، الفصول المختاره شیخ مفید، ص282.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه