بر کرانه نور صفحه 263

صفحه 263

گفت پیکان چه بگوش تو که مدهوش شدی

چه شنیدی که به یک مرتبه خاموش شدی

طایر هوش ز سر رفت ز مدهوشی تو

ناله ی من به فلک رفت ز خاموشی تو

نور چشما بگشا دیده ز هم خواب بس است

برونم طاقتت از این دل بی تاب بس است

بود امیدم که توام یار بهر حال شوی

بزبان آئی و هم صحبت اطفال شوی

هوسم بود هم آواز به مادر باشی

نقل مجلس شب دامادی اکبر باشی

گر دلم سوخت پس از مرگ عزیزان دگر

سوخته، داغ تو جان من ابا جان پسر

زانکه اندر دم جان دادنت ای دل خسته

دست های تو بدی خسته و پایت بسته

سینه بگداخت از این غم که تو با این دل ریش

دست و پائی نزدی در دم جان دادن خویش

جودیا بگذر از شرح و غم و باش خموش

که ز غم فاطمه غش کرد و علی شد مدهوش

***

با چه رو خیمه بَرَم این سرِ آویزان را

چه کنم مشکلِ این حنجر خون ریزان را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه