بر کرانه نور صفحه 313

صفحه 313

آمد و در حالی که شمشیر به کمر بسته و سر شمشیرش به زمین کشیده می شد به محضر امام حسین علیه السلام آمد و مقابل حضرت ایستاد و عرض کرد: آقا اجازه بفرما تا به میدان بروم. ساعتی قبل پدر این جوان در میدان به شهادت رسیده بود. امام حسین علیه السلام در نهایت لطف و مهربانی بدون این که او را برنجاند و به نحوی هم از جنگ منصرف نمایند نگاهی به او کرده و فرمودند: پسرم برو و اول از مادرت اجازه بگیر بعد بیا. نوجوان نگاهی به امام حسین علیه السلام کرد و عرض کرد: آقا مادرم این شمشیر را به کمرم بسته!

مادری که به فرزندش علاقه فراوان دارد و او را از جان بیشتر دوست می دارد با دست خود شمشیر به کمر نوجوانش می بندد و می گوید برو فرزندم و جانت را فدای حضرت ابا عبدالله الحسین کن.

امام حسین علیه السلام شب عاشورا خطبه ای خواندند و پس از آن فرمودند: هر کسی می خواهد برود آزاد است و بیعتم را هم از او برداشتم، روز قیامت هم جلوی کسی را نمی گیرم. حدود هزار نفر که با امام علیه السلام بودند همه رفتند و تنها هفتاد و دو نفر باقی ماندند.

پس از آن که امام علیه السلام با یاران ثابت قدم خود اتمام حجت نمود و بیعت خویش را از آنان برداشت تا بازگردند، ولی هرگز کسی بازنگشت به آنان فرمود: بدانید فردا همه ما را می کشند و زن ها را هم اسیر می کنند. خدا شما را رحمت کند و به شما جزای خیر عنایت فرماید؛ اکنون هر که همسر خود را به همراه آورده برخیزد و او را به قبیله بنی اسد که در نزدیکی کربلا هستند بسپارد. بانوانی که به همراه من هستند، پس از شهادت من به اسارت دشمن در می آیند، می ترسم که زنان شما هم اسیر شوند، پس برخیزید و آنها را به بنی اسد بسپارید.

علی بن مظاهر با شنیدن این سخن از جای برخاست و به سوی خیمه زن ها رفت و صدا زد من علی بن مظاهرم، بگوئید همسرم بیاید. همسرش با لبخند از خیمه بیرون آمد، «فاستقبلته ضاحکا متبسما.» علی بن مظاهر گفت: مگر امشب

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه