بر کرانه نور صفحه 372

صفحه 372

مدینه مُرد. نه پول داشتم که شتر بخرم و امکان برگشت به یمن بدون شتر هم ممکن نبود. کنار شتر مرده خود غم آلود و غصه دار نشسته بودم و متحیر بودم که خدایا چه کنم؟ شخصی گفت: نگران نباش، به خانه عبدالله بن جعفر داماد امیرالمؤمنین علیه السلام برو که مرد کریمی است و او به تو کمک خواهد کرد. گفت: آمدم و درِ خانه عبدالله بن جعفر را زدم. کنیزی بیرون آمد، به او گفتم با عبدالله بن جعفر کار دارم. گفت: متأسفانه به سفر رفته و نیست. تا این را گفت غم های عالم رو دلم نشست و سنگینی کرد چرا که تنها امیدم نیز از دست رفت. شروع کردم بلند بلند گریه کردن، چند لحظه ای نگذشت که کنیز برگشت و گفت بیا داخل. داخل خانه شدم و دیدم بانویی که عبارتش این است: «علی کمال حلتها ووقارها.» کمالی که در آن هیبت و وقار بود و سرتا پا پوشیده، فرمود: چرا گریه می کنی؟ جریان را برای او گفتم. فرمود: نگران نباش، این جا هفتاد شتر داریم و شوهرم اختیار آن ها را به من داده است. برو و یکی از این شترها را بردار و برو. یکی از شترها را برداشتم و به یمن برگشتم. مدتی در یمن بودم ولی آب و هوای آن به من نساخت و به شام رفتم و مدتی ساکن آن جا بودم. روزی خبردار شدم که شهر شام را زینت می کنند، پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: خبر دادند که اسرایی را می آورند. گفتم: اسرا کیستند؟ گفتند: خانواده امام حسین علیه السلام . پرسیدم حضرت زینب علیها السلام هم در میان آن ها است؟ گفتند: آری.

بانوی دو سرا در لباس اسارت

سه روز اهل بیت امام حسین علیه السلام را پشت دروازه ساعات شام نگه داشتند. امام سجاد علیه السلام می فرماید: برای اسب های خودشان سایبان زدند، اما ما را در آفتاب نگه داشتند. صورت بچه ها پوست انداخته بود.

گفت: پشت دروازه شام رفتم و پرسیدم زینب علیها السلام کیست؟ خانمی را به من نشان دادند که لباس های کهنه ای بر تن داشت. آن زینبی که در مدینه دیده بودم کجا و این زینبی که در شام دیدم! جلو رفتم و عرض ارادت کردم و گفتم من

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه